
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد؟
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود : ایست؟!
باد را فرمود :باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد.
قیصر امین پور
....................................................................
پنجره
+
نوشته شده در سی ام آذر 1386ساعت 13:22 توسط نینا
|
فقط یک دقیقه بیشتر از شب
شب را شب یلدا میکند!
ببین!
یک دقیقه بیشتر از تو
یک دقیقه بیشتر از من
یک دقیقه بیشتر از ما
با زندگی
چه ها که نمی کند؟
..........................................
پنجره
+
نوشته شده در بیست و نهم آذر 1386ساعت 8:6 توسط نینا
|
کوچه ی آشنا کنان!
در
محله ی آذربایجان تهران..حد فاصل خیابان خوش و سلسبیل ..
کوچه ی بسیار
باریکی است به اسم کوچه ی آشتی کنان. ..

......
جایی در این دنیا هست...
یک کوچه ی بسیار بسیار باریک در یک محله ی قدیمی...
انقدر باریک که فقط برای عبور یک نفر جا هست.
یک سر این کوچه به خانه ی من می رسد و یک سرش به خانه ی تو
من از یک طرف وارد کوچه میشوم و تو از طرف دیگر
در کمرکش کوچه به هم می رسیم...
حالا مجبوریم به چشمهای هم نگاه کنیم..
حالا مجبوریم جلوی خنده مان را بگیریم..که نمیشود! و ناگهان میزنیم زیر خنده!
و بعد مجبوریم با هم حرف بزنیم...
حالا یکی از ما باید مسیر آن یکی را دنبال کند..
یا تو مسیری را که آمدی بر میگردی و من به دنبالت می آیم...
یا من باید مسیری را که آمده ام برگردم و تو مرا دنبال کنی
تا ته کوچه.....
یا تو مرا به دنیای خودت می بری...
یا من ترا به دنیای خودم می برم
تا ته دنیا.......
جایی در این دنیا هست...
یک کوچه ی بسیار بسیار باریک در یک محله ی قدیمی...
................................
از توی نوشته های قدیمی ام این را گذاشتم اینجا ..
حالا می گویم نکند اسم این کوچه "
آشنا کنان " بوده نه آ
شتی کنان!
پنجره
+
نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1386ساعت 8:55 توسط نینا
|

بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان
دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
"اگرم کشمکش موج
سوی ساحل راهی میداد."
*
سخت طوفان زده روی دریاست
نا شکیباست به دل قایق بان
شب پر از حادثه.
دهشت افزاست.
*
بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
نا شکیباتر
بر می شود از او فریاد:
"کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"
نیما یوشیج
....................................
+
نوشته شده در بیست و دوم آذر 1386ساعت 13:14 توسط نینا
|

بوم سفید نقاشی...
صفحه ی
نیازهای من
دروغ هایی رنگی ...
رنگها ی روغنی ..
که با آب کمرنگ نمی شوند..
قلم موهایی در اندازه های متفاوت
از تداعی حس های خوشایند..
و من ٍ نقاش
نقش میکنم
تصویر ی از یک تصور خیالی را
...
مونالیزای من با لبخندی اسرار آمیز نقش می بندد بر بوم سفید
حالا
در روزنامه آگهی میدهم
من مدل مونالیزایم را گم کرده ام!
از یابنده تقاضا می شود با
من تماس بگیرد!
.............................................
پنجره
+
نوشته شده در بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:12 توسط نینا
|
تا به حال چندین بار گمش کرده ام .....
صدای زنگ مدرسه...کوچه پس کوچه های خیابان امیرآباد شمالی ...کلاسورم را محکم به سینه ام جسبانده ام و می دوم تا خانه ای که در یکی از کوچه های روبروی موزه ی هنرهای معاصر است..
زنگ طبقه ی سوم..مادرم در را باز میکند.. پله ها..
و بعد در باز می شود.. و او را می بینم با لیوان چایی اش.. نشسته روی زمین تکیه داده به مخده ی ترکمنی.. سلام.. سلام.. خودم را می اندازم بغلش.. نمیخواهم ببیند هیجان زده ام.. میروم توی آشپزخانه..از مادرم یواشکی می پرسم: پیش ما می ماند نه؟ و مادرم میگوید.. یک مدتی آره! .. و انگار دنیا را به من داده باشند..
...........................
به من میگوید : تغییر کرده ام! می بایست تغییر میکردم.. تو هم تغییر کرده ای..
نگاهش میکنم.. دیگر آن سارافن سورمه ای بی آستین را تن نمیکند.. همان که خودش دوخته بود را...
دیگر لیوان لیوان چایی داغ نمیخورد.. سرما را به قدر آن روزها دوست ندارد..
باز هم دنبال تغییر میگردم..
آهان! عینک کائوچویی مشکی اش که روی ابروهای پرپشتش را می پوشاند.. جایش را داده به یک عینک دیگر..
تغییر کرده است.. من هم!
اما هنوز سراپا گوش می شود برای شنیدن رازهای احمقانه ی من!
هنوز به من خواندن چندین باره ی " جان شیفته" را توصیه میکند..
هنوز هم جواب نامه های مرا نمیدهد! :)
هنوز همان برق همیشگی در چشمانش هست..
هنوز هم مچ مرا میگیرد ..
هنوز هم دوستم دارد..
تغییر نکرده است.. من هم!
باز پیدایش کرده ام..
........................................
پنجره
+
نوشته شده در بیستم آذر 1386ساعت 9:21 توسط نینا
|
تا...
آسمان
تا دیروز خاکستری ست
نگاه من
تا فردا سبز است
و تو
تا امروز برف سفیدی
...........................................
این یک هایکو است! :)
پنجره
+
نوشته شده در نوزدهم آذر 1386ساعت 11:57 توسط نینا
|
من و آقای روانکاو
جلسه ی دوم درمان
آقای روانکاو! آمده ام روی صندلی چرمی ات نیمه نشسته دراز بکشم و تو با آن پاندول نقره ای مرا ببری به کودکی ام..چپ.. راست..چپ.. راست.. میخواهم ببینم کجا جا مانده ام! آقای روانکاو! به نطر شما ناخودآگاه من از خود آگاه من با خبر است؟ ..آه! میخواهید بگویید ..همه ی ما از همان ناخودآگاه جمعی فرمان میگیریم..میدانم میدانم! همان اسطوره های کهن و صور مثالی! ؟
چپ ..راست ..چپ راست.. آهان .. این که بازار رشت است.. منم 5 ساله.. که در شلوغی دست مامان را یواشکی ول میکنم .. یک گوشه قایم می شوم تا ببینم چطور دنبالم میگردد! اصلا دنبالم میگردد!!..
زن اساطیری؟ اوف! مادر دمیان را میگویی؟ ..نه! روانکاو عزیز .." کودک" من جایی جا مانده .. بین "کودک" و" والد" سرگردان مانده ام! "بالغم "کجاست ؟
چپ..راست..چپ ..راست.. این منم! ساعت سه ی صبح.. کوه های درکه ..اولین برف سال.... زیر حجم توهم عشق سردم نمی شود..
راستی آقای روانکاو ..به نطر شما در عشق ما دو نفریم یا چهار نفر؟.. من و مرد درون من.. او و زن درون او..
میگویم حتما این مرد درون مرد است که عاشق زن درون اوست؟! ..
از دستت خسته میشوم گاهی! .. ای مرد درون من!
چپ.. راست..چپ ..راست.. ای... نگه دار! آقای روانکاو ! نگه دار! همین جا پیاده می شوم! .. زمان را نگه دار!
اوف! میدانم ..میدانم..جان اجدادت نگو زمان نسبی ست! چین خوردگی مسخره ی فضا.. در ابعادی که به عقل مسطج ما نمی رسد! با سرعت نور پاندولت را نکان بده! ببین! زمان ایستاد! ..
همین جا.. توی پشه بند در حیاط.. بوی شیرینی که از توی آشپزخانه ی زیر زمین میاید..
من با چشمهای باز آسمان صبح را نگاه میکنم.. چشم چپم را میبندم.. دستم را جلوی چشمم میگیرم..ابر سفید جا به جا میشود.. از لای انگشتانم در میرود.. چشم راستم را میبندم.. ابر پشت دستم پنهان می شود.. ..
آقای روانکاو ! لطفا مرا همین جا پیاده کنید!
رسیدیم!
.................................
پنجره
+
نوشته شده در هفدهم آذر 1386ساعت 9:24 توسط نینا
|
من و آقای روانکاو
جلسه ی اول درمان
آقای روانکاو ! لطفا این پاندول مسخره را کنار بگذارید. برای ورود به
آن دنیایی که شما واقعی میخوانیدش من احتیاجی به این چیزها ندارم! مرز
واقعیت و تخیل را حرکت چپ و راست این گوی مشخص نمیکند. من مشخص میکنم!
من!
آقای
روانکاو ! روش کار شما چیست؟ منظورم این است که پیرو کدام مکتب هستید؟
بهتر است تکلیف از همین اول معلوم باشد.. عقده های جنسی را بررسی کنیم یا
یکراست برویم سراغ رویا ها؟ ..آهان فهمیدم ! شما سیاست مدارید میخواهید
جوری وانمود کنید که اصولا مکتب گرا نیستید..تست های احمقانه ی کلیشه ای
را دور بریزیم و بحث آزاد ؟ شاید هم یکی دو تا تست قرینه سازی با جوهر
مرکب و بازی با کلمات؟
روانکاو عزیز! بگویید چقدر دیگر وقت دارم تا شما امروز بتوانید هزینه ی تعطیلات آخر هفته تان را در بیاورید؟
برویم سر اصل مطلب؟
مشکل
همین است که اصل مطلب برای من فرعیات است برای شما! اولویت ها را گم کرده
ام؟ نظام ارزش گذاری من و شما یکی نیست!.. من نظام ارزشی ندارم! من در
میان نظام ها گم شده ام!
آقای روانکاو! من اگر فوق لیسانس روانشناسی
بخوانم بهتر است یا فیزیک هوا فضا؟ من اگر به خودم دروغ بگویم اما به
دیگران به هر قیمتی که شده راستش را بگویم خیلی بد است؟ .. بگویید بهتر
است بروم به آشرامی در هند ..یا اینکه بروم وین و نوازنده ی ویولن سل بشوم
؟ من همیشه سر دو راهی ایستاده ام! ای خرداد ماه لعنتی!
آقای روانکاو!
شما هم فکر میکنید اتفاقات می افتند چون ما میخواهیم که بیافتند؟ خوب بودن
بهتر است یا خوب ماندن؟ آزار دیدن بهتر است یا آزار دادن؟ تنها ماندن
بیشتر ترس دارد یا تنها شدن؟ آقای روانکاو چرا مادر بزرگ ها میمیرند؟
شما بلدید کسی را دوست بدارید؟ به نظر شما گربه ی توی جعبه مرده است؟ اه! عدم قطعیت!
خط کش دارید؟ میخواهم ببینم عمق اقیانوسم چند میلی متر است!
آقای
روانکاو ! آن پاندول مسخره ات را بیاور ..میخواهم بدانم چند ساله ام..
میخواهم بدانم چقدر مانده.. شعرش را خوانده اید؟ ..من از کدام طرف می
رسم به یک هدهد؟
آقای روانکاو! بس است برای امروز ..خسته شدم! قهوه
میخورید؟ به نظر شما قهوه ی استار باکس بهتر است یا تیم هورتون ؟ شما
برای من تصمیم میگیرید؟!
هی !
آقای روانکاو!
................................ از توی آرشیو فروردین ماه پنجره
+
نوشته شده در شانزدهم آذر 1386ساعت 9:29 توسط نینا
|
مایع در سرما جامد میشود
جامد در گرما مایع میشود
مایع در گرما گاز میشود
گاز در سرما مایع میشود
گرما یا سرما مسئله این است!
......
آدمهای مایع
شکل پذیرانِ سیال..
در جام های رنگارنگ و
دلفریب
به خاطر تو ..
مظروفِ ظرفهای ِ
آن چه دیگران گفته اند ..
عوض میشوند ..تغییر میکنند و شکلی نو می پذیرند..
مهربانانی بی ادعا..
دوستانی بی اعتراض..
مریدانی بی پرسش ِ چرا..
آدم هایی همیشه در
آغاز..
آدمهای جامد
شکل گرفتگان ِ بی انعطاف..
قالبی برای تولید
نمونه های مشابه..
تغییر نمیکنند.. فرسوده میشوند و صیقلی..
همراهانی تا انتها..
باور پذیرانی که خود باور میشوند..
آدم هایی همیشه در
پایان...
آدمهای گاز
همه جایی ها و
هیچ جایی ها..
ظرف را پر میکنند و از ظرف سر میروند..
بیرون و درون ..
تابع ِ اصل ناپایداری..
تک رو هایی بی افسار..
نظام ناپذیران ِ رها..
بی شکل و بی تکلیف..
خود را نفس میکشند ..
آدمهایی همیشه در
ادامه...
............................
از توی آرشیو قبلی
+
نوشته شده در پانزدهم آذر 1386ساعت 12:55 توسط نینا
|

حرف زدن با تو
مثل خوردن آووکادو می ماند
چشمهایم را که می بندم.. مزه مزه ات که میکنم..
عطر گردو ی تازه درحافظه ی بدنم بیدار می شود..
طعمی گرم و آشنا.. " در جستجو ی زمان از دست رفته " *...
اما با چشمان باز ..
تو گردو نیستی!
تو حالا یک آووکادو ی سبزی..
با هسته ای بزرگ و سفت..
طعمی.. تجربه ای .. حسی جدید..
باید مواظب باشم این یادم نرود!
...........................................
*رمانی از مارسل پروست
پنجره
+
نوشته شده در چهاردهم آذر 1386ساعت 10:44 توسط نینا
|
در این هندسه ی نا اقلیدسی

دمای منفی هجده درجه ی شرقی
باد چهل و جهار کیلومتر بر ساعت غربی
قوس خاکستری آسمان از شمال
منحنی سپید زمین از جنوب
در این فضای بیضی
خطوط نارنجی شال گردن من
همیشه همدیگر را قطع میکنند
اما
همه ی خط ها موازی اند
و بنفش
در فضای بین ما که
هذلولی میخواهی اش تو
انگار
............................................
نشد به نستعلیق بنویسمش ..
پنجره
+
نوشته شده در سیزدهم آذر 1386ساعت 10:44 توسط نینا
|
جادوگری ۱
درس دوم: جادوی حرکات و رفتار
حرکات و رفتار های جادویی طیف وسیعی دارند و به گروه های بسیار متنوعی دسته بندی می شوند. در این مجال من فقط از بعضی از آنها نام می برم و به توضیح کوتاهی در موردشان بسنده میکنم :
............
*حرکات جادویی مافوق انسانی! (همان سوپر من ی خودمان!) :
میتواند هر رفتار و حرکتی باشد.. فقط نکته ی کلیدی اش
به موقع بودن آن رفتار است و در اصل شکار لحظه هاست ! مثال های زیادی در این مورد میتوان زد :
خانمی با کفشهای پاشنه بلند و یک عالمه پاکت خرید...
مثل برق از پشت یک ماشین ظاهر شوید و به کمک بشتابید! باز کردن در .. کمک به حمل بار ها..
بقیه اش را به قدرت جادوی رفتارتان بسپارید.. نتیجه میدهد!
*حرکات جادویی انسانی :
سر گروه این دسته از حرکات؛ رفتار جادویی ای ست به نام : برخورد نزدیک از نوع سوم ! یا در آغوش گرفتن بی چشمداشت!
یادتان هست همین جند وقت پیش یک آدمی وسط خیابان ایستاده و به مردم آغوش مجانی هدیه میکرده؟ .. به نظر من او یک جادوگر حرفه ای است..
از این حرکت میتوانید در موارد عذر خواهی.. ابراز شادی و رضایت .. و در خواست های مهم استقاده کنید.. موارد مادر و فرزندش که بسیار جواب میدهد!
در این دسته یک سری حرکات ساده هم هستند که جادوهای موثری ایجاد میکنند مثل:
---حرکت جادویی: یک نیم چرخ ملایم به عقب .. بالا آوردن دست .. و تکان دادن انگشتان و لبخند
یا حرکت ویژه ی زمان خداحافظی
این حرکت همچنان که آخرین صفحه ی یک ملاقات را رقم میزند.. همزمان دفتری جدید برای ملاقات بعدی باز میکند!
---حرکت جادویی: دزدیدن نگاه از نگاه روبرو ..حتی برای لحظه ای..
مثل حرکت برف پاکن های اتوموبیل! فرصتی کوتاه برای خلاصی از قطره های باران ..
به فرد فرصت فکر میدهد..
فرصت تسلط به خود ..
این حرکت جادویی یکی از زمینه سازهای استفاده از جادوی کلمات است..
........
و غیره!
*حرکات جادویی الکترونیکی: یا ای مجیک! (e- magic)
این روش نوین جادو کردن از راه دور است و بسیار بسیار موثر عمل میکند!
همان طور که از نامش پیداست شما برای جادو کردن طرف مقابلتان نیاز به حضور فیزیکی ندارید!
از خصوصیات منحصر به فرد این گونه رفتارهای جادویی این است که شما فرد را در عمل انجام شده قرار میدهید.. در آن سوی دنیا رفتار جادویی را به این سوی دنیا روانه کنید.. و بعد..پشت شیشه ی مانیتور با چراغهای خاموش پنهان شوید.. و بعد.. نتیجه اش را ببینید!
یک ای مجیک ! بسیار بسیار موثر .. کله ی گرد بامزه ایست که دستهایش را یکهو باز میکند! ..
دوتا یش کنار هم جادو را تمام میکند! :))
..............
همانطور که در ابتدای درس اشاره کردم رفتارهای جادویی بسیار متنوع هستند و نمیشود همه ی آنها را به تفصیل در یک درس گنجاند.
به عنوان حسن ختام از یک حرکت جادویی بسیار ساده و موثر نام می برم و درس را تمام میکنم..
این حرکت جادویی چیزی نیست جز : بوس شب بخیر!
این جادو را میتوانید هم به شکل مافوق انسانی اش انجام دهید! (ناگهانی و سریع!) ..
هم به شکل انسانی ..
و هم صد البته الکترونیکی!..
کار طرف تمام است! :))
:-*
.....................
ممکن است ادامه داشته باشد!..
+
نوشته شده در هشتم آذر 1386ساعت 14:40 توسط نینا
|
جادوگری ۱
درس اول: جادوی کلمات
.....
جادوی اول:
کلمه ی جادو :سلام
پل متحرکی را از توی آسمان بر میدارد و میگذارد یکراست جلوی در قلعه ای که نفوذ ناپذیر مینمود تا لحظه ی پیش!
هنگام ادای این واژه..با نگاه و لبخندی شاید.. چون چوب جادو.. در بزرگ قلعه را هم میتوان گشود.
ثبت کننده ی نامها و یادها..
جادوی دوم:
کلمه ی جادو: خداحافظی
مثل زدن دکمه ی ثبت تصویر در
دوربین عکاسی عمل میکند! کلمه را میگویی و همه چیز از گذشته تا امروز را
در قاب آن لحظه ثبت میکنی .. با روتوش البته!
در این جور از عکس ها
تقریبا به دشواری میتوانید چهره ای ..خاطره ای .. یادی را ..با عیب و نقص
ببینید.. همه چیز در سایه ی یک مه نمناک ..دست نیافتنی و مقدس جلوه
میکند..
در ضبط یادها و نام ها و خاطره ها ..جادوی خدا حافظی از جادوی سلام موثر تر عمل میکند!
جادوی سوم:
کلمه های جادو : فقط بخاطر تو
با ادای این واژه ها قبل از هر چیز.. یعنی.. قبل از هر کار.. هر فکر.. هر حرکت یا رفتار.. هر کلمه ....هر چیز! یک قلم موی نقاشی میاید و آن هر چیز را ..هر چه که هست .. به رنگ نارنجی ِ پرتقالی در میاورد..
حالا آن چیز دیگر مثل ِ هر چیز ِ دیگر نیست! هست؟ ـ نه! نمیتواند باشد!
این جادو .. رنگ ِ چیزها را نارنجی ِ پرتقالی میکند..
جادوی چهارم:
کلمه های جادو: برای همیشه
حس تداوم. جادویی که حرکت عقربه های ساعت را کُند میکند ..فرصت ِ بیشتر می دهد ..
این جادو حساب بلند مدت ِ با بهره برایتان باز میکند درشعبه ی بانک خصوصی ای که میخواهید!
فقط کلمه ی جادو را به زبان آورید !
جادوی پنجم:
کلمه ی جادو: -- ِ من
اضافه کردن یک کسره به کلمه ی قبل و بعد ورد ِ جادویی ِ من.. مثل .. گل ِ من .. خوب ِ من.. نینا ِ من .. قلب ِ من.. هستی ِ من.. عزیز ِ من.. دنیای من..
میبینید! چند بار تکرارش کنید...عمل میکند واقعا!!
جادوی ششم:
کلمه های جادو: برای اولین بار
یکی
از زیرکانه ترین ورد های جادویی ست! .. جادوگر اگر ماهر باشد میتواند با
این جادو زمان را حتی به عقب برگرداند و کار ِ طرف تمام است!..
یک پاک کن جادویی! مثل دکمه ی ؛ ری سِت؛ کامپیوتر!
جادوی هفتم:
جمله ی جادو: با بقیه فرق داری
امتخان کنید! بسیار موثر عمل میکند.. در یک کلام این جمله ی جادویی یعنی: آها! کلید این در ..در دست ِ من است !!
ادامه دارد..
.........................................................
پنجره
+
نوشته شده در هشتم آذر 1386ساعت 14:3 توسط نینا
|

پنجره ی بسته
پنجره ی باز
- آن یکی به خود میخواندت.. نه؟ ..
..................................
پنجره
+
نوشته شده در هفتم آذر 1386ساعت 13:42 توسط نینا
|
کنار هم نشسته اند.. با کمر بندهای هنوز بسته مانده بعد از اوج گرفتن
هواپیما .. مرد برای فرار دادن نگاهش پنجره را دارد رو به فضای سیاه ..و
زن خودکار به دست ورق های بی خط دفترچه ی یادداشتش را..
کسی یادش نیست چطور سر رشته ی صحبت باز شد به جملات آشنا.
یک حرف اینجا.. یک شوخی آنجا.. یک خاطره.. یادهایی مشترک.. اسامی و تجربه
های آشنا.. زمین نو آباد.. رکوئیم موتزارت.. مربای آلبالو.. درخت انجیر
همسایه.. یک حرف اینجا .. یک حرف آنجا.. پنجاه و سه نفر.. چشمهایش.. شد
خران بنان..
داغ شد نفس در ارتفاع هزاران پایی از زمین ... با اولین جرعه ی کنیاک از چرخ دستی خانم زرد و آبی پوش خوش رفتار.
این عکس من است .. در میدان بزرگ شهر.. من این شکلی هستم!
گفت مردی که صورتش را چرخانده بود به سمت سیاهی شیشه ی پنجره..
و زن نگاه کرد به تصویر.. و پناه برد به خطوط نوشته نشده ی دفترش..
......
با خاموش و روشن شدن چراغها ..خواب آمد و بعد بیداری..
-سلام
-سلام
انتخاب واژه ها مهربانتر.. و لحن صدا نیز هم
این هم منم! زن نشان داد روی دفترچه اش خطهایی را که نوشته بود و بعد..تصویر صورتش را روی یک کاغذ..
و بهانه کرد جرعه ای از گیلاس نیم پر را و پنهان شد پشت شیشه .
.............
کنار هم نشسته اند.. دو مسافر که می رسند بزودی .
چیزی نمانده تا کوتاه و کوتاه تر شود ارتفاع آسمان پرواز.. و خاک که بوی نمناکیش میرسد به مشام هر چند از دور..
زن روی میگرداند به یک باره به سمت صورت مرد.. تا مگر تصویر را زنده با خود ببرد بعد از پرواز..
مرد اما.. رو میگرداند به سیاهی آسمان .. و چراغهایی که کم کم پیدا میشوند در روی زمین..
صدای چرخها روی آسفالت ... زمان رسیدن..
زن خیره به مرد.. مرد خیره به پنجره..
و در یک لحظه در انعکاس شیشه ی پنجره زن و مردی که به هم نگاه میکنند...
..............
-هواپیما خیلی وقت است فرود آمده..خیال پیاده شدن ندارید؟
-ما هنوز نرسیده ایم! کنیاک دارید باز هم!
.............................................................
و ما نرسیده ایم هنوز.
پ.ن:
کودک گریه میکند....
مرد: بجه ها که گریه نمیکنن؟
کودک: پس کیا گریه میکنن؟
مرد: مردا ..مردا گریه میکنن!
...
مادر: آقا ! به بچه بد آموزی نکنین!
+
نوشته شده در پنجم آذر 1386ساعت 14:45 توسط نینا
|
If you are getting on
a plane,for safety's sake, take a bomb with you...because the
overwhelming odds are there won't be two guys on the same plane with a
bomb!eh
آن روزهای خوش که در ولایت خودمان دفتر کاری داشتم در درمانگاهی.. از هر
پنج بیماری که به من مراجعه میکرد حداقل دو نفرشان مشکلات روحی و روانی
اساسی داشت .. از خودم و گاهی هم از خودشان می پرسیدم .. چطور مرا پیدا
کردید؟ اصولا اکثرشان هم نمیدانستند پزشکی هومیوپاتی چیست و اصلا به چه
درد می خورد.. بیماری داشتم که فکر میکرد " فرعون "است.. دختر بچه ای که
دوست داشت بچه های کوچکتر را بخورد! .. خانمی که مار نگه میداشت .. آقایی
که صدای یک زن را در گوشش می شنید.. خلاصه..از این دست کم نبودند!
در پنجاه در صد موارد میتوانستم کمکی باشم برای حال و روزشان...حداقل گوشی
باشم برای دردهایشان... بقیه موارد هم که یا بیمار عاشق پزشکش میشد!! :) {
در بیماری های روانی بسیار شایع است} .. یا به هر دلیلی کار نصفه نیمه
رها میشد..
اما من که آخرش نفهمیدم چرا و چطور این بیماران از آن سر دنیا مرا پیدا میکنند!
پریروز یک خانم پرتقالی آمد مطب .. گریه میکرد.. آرامش کردم.. کمی حالش
جا آمد گفت.. شوهرش همین الان دارد به او خیانت میکند .. و با نگاه
عجیبی رو به من گفت.. آهان میبینمشان! آنها دو تا صورت دارند..و بعد
چشمهایش را بست و گفت ..من هیچ رنگ سفیدی نمیبینم...
خلاصه شروع شد! آخرش به بیمارستان زنان زنگ زدم و راهیش کردم!!
دیروز زنی به مطب آمد و گفت دل درد دارد.. همینکه به او نزدیک شدم .و از
علایم دل دردش پرسیدم . زود رفت طرف در و گقت دارند تعقیبش میکنند و
میخواهند بکشندش! پرسیدم کی؟ گفت مادرش .. و گریه کرد .. و گفت .. مادرش
میگوید باید انقدر قرص بخورد تا از خونریزی بمیرد!! ...
این یکی را هم یک جوری راهی خانه کردم و قول داد به من زنگ بزند و بگوید
سالم به خانه رسیده !! {اینجا کار بیشتر از این از من بر نمی آید}..
خلاصه غلط نکنم این سر دنیا هم لو رفتم! دوباره مرا پیدا کرده اند!!
..................................
پنجره
+
نوشته شده در پنجم آذر 1386ساعت 12:29 توسط نینا
|
کنار مشتی خاک
در دور دست خودم تنها نشسته ام
نوسان ها خاک شد
و حاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت
- شبیه هیچ شده ای!
چهره ات را به سردی خاک بسپار
- اوج خودم را گم کرده ام
می ترسم از لحظه ی بعد
و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد..*
از آن سوی پنجره پیداست..
دخترک کوچکی که در خلوت اطاق کشو ی میز-آینه ی مادربزرگ را زیر و رو میکند..
شیشه های عطر را با آن پمپ های باد کشی پلاستیکی ..
رژ لب های سرخ و صورتی را ..
....
گل سینه ی نقره ای را روی سینه ی لباسش فرو میکند .. چه موهبتی که تنش در امان ماند و پاره نشد سکوت شیطنت آمیزش به تیزی سوزن ..
جورابهای نایلونی چون دستکشهایی بلند و بی انگشت برای دستهای کوچکش..
و یک عکس سیاه و سفید .. چهره ی آشنای مادر بزرگ بود و دو مرد و یک زن..
یک دسته کلید..
....
- نینا ! چکار می کنی؟
چشمان درشتش به در نیمه باز خیره می ماند برای لحظه ای..
دستانش از کار باز می مانند .. گنجشک ٍدر تله قلبش تند تر میزند..
ترس.. اشتباه... توبیخ .. همه در ثانیه ای ..
جسارت.. شجاعت.. مسئولیت کار خود را پذیرفتن.. طعم شیرین گذشتن از مرز ممنوعیت ها ..در ثانیه ای دیگر
....
و بدنبال آن با صدای بلند:
- هیچ کار!.. فضولی!
سکوت
و صدای خنده ی مادر بزرگ..
دخترک از کنار میز بلند می شود.. از لای در بیرون را نگاه میکند ..
...
و تائید ٍ درستی ٍ اعتراف به خطایش را در چشمان پر خنده ی مادر برزگ می بیند.
و برای نینا ی بزرگ ٍاین سوی پنجره ..چه عبارات دشوار ٍ وهم انگیزی:
مسئولیت کار خود را پذیرفتن!
بی عیب و نقص بودن!
اعتراق به اشتباه!
نترسیدن از تنبیه!
نگاه دیگران!
خود ماندن!
................................
برگی روی فراموشی دستم افتاد
برگ اقاقیا
بوی ترانه ای گمشده می دهد
بوی لالایی که روی چهره ی مادرم نوسان میکند
از پنجره غروب را به دیوار کودکی ام تماشا میکنم ..*
* سهراب سپری
+
نوشته شده در سوم آذر 1386ساعت 11:17 توسط نینا
|

آدمهای هورمونی
آدمهایی بر منطق چند میکروگرم از یک فرمول شیمیایی کمتر یا بیشتر
آدمهای چند هزارم ثانیه از یک پالس سلول عصبی
آدمهای آدرنالین
خشونت.. فریاد
آدمهای خنده های عصبی در صورتهای پر خون
آدمهای سرعت .. هیجان مردن
آدمهای واکنش های غلط و قاطع
آدمهای یکبار فرصت برای همیشه...
آدمهای سروتونین
شعف.. شور و لذت
آدمهای شاد.. لبخندهای صبجگاهی بر پنجره های باز
آدمهای بلیط برنامه های کمدی
بی واکنش
آدمهای همیشه فرصت بیشتر...
آدمهای کورتیزول
سکوت.. تنش.. اضطراب
آدمهای غصه های طولانی.. اشکهای بی صدا
آدمهای رژیم های لاغری و شکلات
آدمهای فرار..
آدم های فرصت های هیچ وقت....
آدمهای تیروئید زیاد
کار..کار..کار
دویدن و بیداری
آدمهای منطق های دو بعلاوه ی دو
آدمهای نطم و قهوه ی تلخ
آدمهای بحث های طولانی
آدمهای فرصت های از دست رفته....
آدمهای تیروئید کم
کند..خواب.. خسته
نفس های شمرده.. دستهای خیس
آدمهای خوش صحبت و نگاه های گرم
آدمهای غذاهای خانگی
آدمهای واکنش های بی دردسر
آدمهای قرصتهای خوب گذشته...
آدمهای دوره های ماهیانه
شاد.. غمگین
عاشق..فارغ
انرژی و خستگی
آدمهای رفتارهای غیر قابل پیش بینی
آدمهای فیلمهای سیاه و سفید فرانسوی
بی تکلیف
واکنش های لحظه ای
آدمهای فرصتهای دیگران...
...........................................
زندگی های هورمونی
احساس های هورمونی
قتل های هورمونی
عشق های هورمونی
آ
د
م
های هورمونی
..........................................
+
نوشته شده در دوم آذر 1386ساعت 8:40 توسط نینا
|
چند روز پیش در یک سمینار آموزشی شرکت کردم..
این سمینار را یک کمپانی بزرگ دارویی برگزار کرده بود و نماینده ی شعبه ی کانادایش هم که خانمی ست بسیار برازنده و البته بسیارهم تحصیل کرده که چندین مدرک دکترا در بیوشیمی دارویی و پزشکی طبیعی و هزارتا چیز دیگر دارد دبیر سمینار بود و در مورد مسمومیت با فلزات و بیماریهای ناشی از آن و نحوه ی سم زدایی و آزمایشات لازم برای آنها و این چیزها توضیح می داد..
طبق اطلاعات داده شده در این سمینار جویدن غذا با هر دندانی که با آملگام (همین جیوه ی خاکستری رنگ که برای پر کردن دندان بکار میرود) پر می شود در هر ده دقیقه 4 میکرو گرم جیوه ی سمی وارد بدن ما میکند! و میزان 400 میکروگرم جیوه در بدن مساوی است با صدمات جدی مغزی و 750 میکرو گرمش یعنی ته از کار افتادگی کلیه ها و کبد و مغز و همه جا!
و لازم است همین جا این را هم اضافه کنم که هر روت کانال یا عصب کشی.. یعنی ایجاد یک منبع عقونی دائمی در بدن چون مویرگهای بسیار بسیار بسیار ریز دندان را نمیشود در محل روت کانال کاملا از بین برد ..
خلاصه تا همین جای سمینار که من قطعا بایستی دار فانی را سالها پیش وداع گفته باشم.. با 17 دندان پر کرده با آملگام غلیظ و کیفیت بالا!و 10 دندان روت کانال شده ی حسابی!
به قول اینجایی ها
good to know
البته!
از اینها که بگذریم مطلبی که بیش از همه چیز مرا تحت تاثیر فرار داد و حسابی دانش علمی پزشکی ام را متحول کرد این بود که این خانوم دکتر در میان صحبتهایش اشاره کرد که غده تیروئید و مغز دو عضو ی هستند که زود تر و بیشتردر گیر مسمومیت با آملگام می شوند.. - نکته ی مهم و متحول کننده اینجاست -که علت این مطلب این است ک فاصله ی دهان با غده تیروئید و و همچنین مغز کمتر از یک وجب است!!!
و با دست فاصله را به ما آدمهای نادان ومشتاق علم نشان داد و گفت.. ببینید حتی کمتر از یک وجب! برای همین مسمومیت زود تر به این دو عضو می رسد!!!
دیدید که علم پزشکی شما هم همین الان متحول شد !!!
پس به این ترتیب این قهوه ای که من الان دارم سر میکشم اول باید از دماغ و گوشم بیرون بزند !! نه؟؟
و جالب است بدانید همه ی آدمهای شرکت کننده در سمیناریا دکتر بودند یا دارو ساز ..با صد تا حروف اختصاری جلوی اسمشان..
و همه شان هم مثل بز سرشان را با شنیدن این مطالب به تایید تکان میدادند!!
و من نیز هم
البته
................................
اینجا را هم ببینید
+
نوشته شده در دوم آذر 1386ساعت 8:2 توسط نینا
|

در مسیر خیابان کالج به سمت غرب باید سوار اتوبوس های برقی که روی ریل حرکت میکنند بشوم... به نطر من یکی از کند ترین و پرماجرا ترین وسیله ی نقلیه ی عمومی اینجاست..
بر خلاف اتوبوس ها که تقریبا همیشه سر وقت و منظم میایند و میروند.. این "استریت کار" ها همیشه دیر و زود دارند... گاهی دو سه تاشان پشت هم روی ریل ردیف می شوند.. گاهی هم صد ساعت باید بایستی تا سر و کله ی یکی شان پیدا شود ...
یکی از نکته های با مزه و جالبش این است که برای عوض کردن مسیر.. راننده وسط خیابان! (ریل ها از وسط خیابان کشیده شده اند) با یک میله ی فلزی از اتوبوس پیاده می شود و میرود جلوی اتوبوس و میله را روی ریل میاندازد و خط را عوض میکند..
در قرن بیست و یک دیدن یک چنین صحنه ای یک اتفاق تاریخی است!
گاهی وقتها هم می شود وسط مسیر یکهو راننده اعلام میکند از ایستگاه بعدی مسیرش عوض میشود!! و همه باید پیاده شوند و با ماشین بعدی بروند..
اگر در این مواقع آدم عصبانی ای که زیر لب غر میزند و بد و بیراه میگوید ببینید شک نکنید که یکی از هموطنان خودمان است!! بقیه این اتفاق را یک مطلب معمولی می بینند انگار.. فقط گوشی های موبایلشان را بر میدارند و با حالتی بسیار مثبت ! تاخیر شان را به مقصد اعلام میکنند.. و ما همچنان تا آمدن اتوبوس بعدی زیر لب غر میزنیم!!
در این مسیر راننده ای هست که عادت جالبی دارد.. غلط نکنم قبلا خلبان هواپیما بوده.. مدام در میکروفونش برای مسافرین حرف میزند.. از جاذبه های توریستی و کوچه هایی که در مسیر است تعریف میکند.. درجه ی هوا را میگوید.. ساعت را اعلام میکند..از مد لباس مردم توی خیابان میگوید! جک تعریف میکند..
حالا اگر به مسافرین نگاه کنید فقط ایرانی ها هستند که لبخند میزنند! بقیه مثل چوب خشک نشسته اند و بیرون را نگاه میکنند یا مجله میخوانند..
دنیای غریبی ست ..نه؟
.............................
+
نوشته شده در دوم آذر 1386ساعت 7:50 توسط نینا
|

این به حق بهترین فیلمی ست که تازگی ها دیده ام....آدم را مثل شخصیت هایش دیوانه میکند
و از آن بدتر!!! واقعیت را با طعم تلخ طنزی دلنشین چنان به خورد آدم میدهد که نگو و نپرس
یک وب سایت میشناسم که میشود ازآنجا کتابهای خوب را دست دوم یا نو به قیمت حراج خرید..
همین امروز بدون معطلی کتابش را سفارش دادم
Dr. Finch: Everyone! Come quickly! Wake up! Wake up! A miracle! A miracle! A miracle has occured!
Agnes Finch: What're you looking at?
Natalie: Dad's morning shit.
Dr. Finch: See? See how the duplicoil is breaking out of the surface of the water? Holy Father.
Agnes Finch: Doctor, let me draw you a nice bath.
Dr. Finch: Agnes, go get a shoehorn. A shoehorn, Agnes.
Hope: But what does it mean, Dad?
Dr. Finch: It means our financial situation is turning around. It means things are looking upward. Literally, the shit is pointing out of the pot! Towards Heaven, to God. My turd is a direct communication from the Holy Father.
Dr. Finch: No, no, no, no, children. No. Laugh. Laugh! God is... He is the funniest man in the universe. Agnes, I want you to carefully remove this, take it outside, and let it dry in the sun. We're starting a shrine, Agnes. A shrine. Hope, let's prepare.
+
نوشته شده در دوم آذر 1386ساعت 7:34 توسط نینا
|
و عشق ِ سُرخ ِ يک زهر
در بلور ِ قلب ِ يک جامو کشوقوس ِ يک انتظار
در خميازهي ِ يک اقدام
و ناز ِ گلوگاه ِ رقص ِ تو
بر دلدادهگيي ِ خنجر ِ من...
و تو خاموشي کردهاي پيشه
من سماجت،
تو يکچند
من هميشه.
و لاک ِ خون ِ يک امضا......
که به نامهي ِ هر نياز ِ من...زنگار ميبندد
و قطرهقطرههاي ِ خون ِ من
که در گلوي ِ مسلول ِ يک عشق...ميخندد
و خداي ِ يک عشق
خداي ِ يک سماجت
که سحرگاه ِ آفرينش ِ شب ِ يک کامکاري....ميميرد
[ از زمين ِ
عشق ِ سُرخاش
با دهان ِ خونين ِ يک زخم
بوسهئي گرم ميگيرد:
« ــ اوه، مخلوق ِ من!
بازهم، مخلوق من
باز هم!» ميميرد ]!
و تلاش ِ عشق ِ او
در لبان ِ شيرين ِ کودک ِ من
ميخندد فردا
و از قلب ِ زلال ِ يک جام
که زهر سرخ یک عشق را
در آن نوشیده ام و از خميازهي ِ يک اقدام
که در کشوقوس ِ انتظار ِ آن مردهام
و از دلدادهگيي ِ خنجر ِ خود
که بر نازگاه ِ گلوي ِ رقصات نهادهام
و از سماجت ِ يک الماس
که بر سکوت ِ بلورين ِ تو ميکشم
به گوش ِ کودکام گوشوار ميآويزم!
و بهسان ِ تصوير ِ سرگردان ِ
يک قطره باران
که در آئينهي ِ گريزان ِ شط ميگريزد،
عشقام را بلع ِ قلب ِ تو ميکنم:
عشق ِ سرخي را که نوشيدهام
در جام ِ يک قلب
که در آن ديدهام
گردشِ
مغرور ِ ماهيي ِ مرگ ِ تنام را
که بوسهي ِ گرم خواهد گرفت
با
دهان ِ خونآلود ِ زخماش
از زمين ِ عشق ِ سُرخاش
و چون سماجت ِ يک خداوند
خواهد مُرد سرانجام
در بازپسين دَم ِ شب ِ آفرينش ِ يک کام،
و عشق ِ مرا که
تماميي ِ روح ِ اوست
چون سايهي ِ سرگردان ِ
هيکلي ناشناس خواهد بلعيد
گرسنهگيي ِ آينهي ِ قلب ِ تو!
و اگر نشنوي
به تو خواهم شنواند
حماسهي ِ سماجت ِ عاشقات را
زير ِ پنجرهي ِ مشبک ِ تاريک ِ بلند
که
در غريو ِ قلباش زمزمه ميکند:
«ــ شوکران ِ عشق ِ تو
که در جام ِ قلب ِ خود نوشيدهام
خواهدم کُشت.
و آتش ِ اينهمه حرف در گلويام
که براي ِ برافروختن ِ ستارهگان ِ هزار عشق فزون است
در ناشنوائيي ِ گوش ِ تو
خفهام خواهد کرد!»
شاملو
..................................
فرداست روزی که سه ساله میشود این سفر نامه ی غربت من!
فرداست که جشن می گیریم فرار با افتخارم را !
فرداست که قرار است روزشماری کنم برای ایستادن زیر تصویر قاب شده ی مضحک ملکه با آن لباس گل منگلی و لبخند مصنوعی اش.
و به سر مبارکش قسم یاد کنم که شهروند کانادایی شدن من فقط و فقط بخاطر علاقه ی قلبی من به این سرزمین است و نه اصلا و ابدا و خدای نکرده به خاطر داشتن دفترچه ای که راه را برای فرارهای من هموار تر میکند!
به یادت هزار بار میخوانم این عاشقانه ی تلخ شاملو را.. فکر میکنم از عشق چه دورم این روزها.
و این راز دردناک را به تو میگویم اگر که بخوانیش :
انگار عشقام را بلع ِ قلب ِ تو کرده ام:
عشق ِ سرخي را که نوشيدهام در جام ِ يک قلب که در آن ديدهام گردشِ
مغرور ِ ماهيي ِ مرگ ِ تنام را که بوسهي ِ گرم خواهد گرفت با
دهان ِ خونآلود ِ زخماش از زمين ِ عشق ِ سُرخاش و..انگار چون سماجت ِ يک خداوند لا به لای همان خاطرات سالهاست که مرده ام....
+
نوشته شده در یکم آذر 1386ساعت 13:34 توسط نینا
|

مریم دوست همیشه با من دوران راهنمایی و دبیرستان بود
از آن دوست ها که هر کاری میخواهی بکنی باید با او بکنی.....
از آن دوست ها که یکهو در دل مامان و بابا جا باز میکنند و اجازه ی ورود میگیرند و بعد از آن با آوردن اسم رمز" مریم ".. همه چیز و همه کار مجاز میشود
و این برای عنان گسیخته ای مثل من کم موهبتی نبود
جمله ی من این بود: دلم می خواهد یه کار هیجان انگیز یواشکی بکنیم!! و بعد با تایید مریم! بساطش جور میشد
یکی از کارهای یواشکی ما این بود که سر ایستگاه اتوبوس خودمان پیاده نشویم! همینطور با اتوبوس برویم ببینیم چه میشود!!! و سر از چه جاهایی در میاوردیم
کار یواشکی دیگر پیدا کردن آدرس و محل زندگی آدمهای معروف سینمایی آن موقع بود!! مثلا یادم هست خانه ی بهرام بیضایی را که پیدا کرده بودیم.. یک روز کلاس زبان نرفتیم و روبروی خانه اش انقدر ایستادیم تا بلکه ببینیمش که نشد! همانجا با هم نمایشنامه ی مرگ یزدگردش را بلند بلند میخواندیم و تمرین بازیگری میکردیم! بلکه ما را دید و خواست با ما حرف بزند! نمی بایست بی تجربه و بی سواد جلوه کنیم که...
یکبار هم با بساط نعلبکی و کاغذ ..روح مرحوم داستایوفسکی را اظهار کردیم! و از او چند جمله ی ادبی پرسیدیم! یادم هست مریم برای تایید وجود روح داستایوفسکی از او پرسید فئودور! اگر خودت هستی یک جمله ی آشنا بگو! و بعد روی کاغذ حروف چرخیدند که: آلیوشا! دروغ تو را بیچاره خواهد کرد! و من و مریم در حالیکه آب دهانمان را با ترس قورت می دادیم با هم گفتیم... وااای! برادران کارامازوف
......
خلاصه.. این کارهای یواشکی حکایت مفصلی دارد...
.........................
این روزهای ابری دل گرفته ..روی خاک سرزمینی که نقشی از من ندارد..روزهایی ست که دلم لک زده برای یک کارهیجان انگیز یواشکی ..یک دوست قدیمی سراغ ندارید؟
+
نوشته شده در یکم آذر 1386ساعت 13:25 توسط نینا
|

نه! من هیچ چیز ندارم
هیچ چیز نمیخواهم داشته باشم ..نه نگاه پر از نیاز این موجود کوچک نحیف بدون اسم را.. نه محبتهای بی دریغ تو را که زیر سنگینی حجمشان له میشوم.. از داشتن و داشته شدن می ترسم
نداشتن سبکم میکند
اینطور نبودم ! اینطور شده ام!
چیزی ازمن در آن روزها و آن سالها که تمرین نداشتن میکردم جایی جا مانده! چنان به نبودنش خو کرده ام که شاید بگویم در این حفره ی خالی است که براحتی نفس میکشم..نفسی از سر راحتی.. نفسی بی وزن و سبک..
یک نفس بدون ترس در حیاط آن طرف میله های بلند دلبستگی و وابستگی....
چه تلخ شده ام من
عشق دیگر صورتی نیست.. دوست داشتن هم آبی نیست دیگر
فرمز تیره و رنگ زیتون..نارنجی چرک که رنگ آجرهاست و رنگ خاک بیشترعریانی روحم را می پوشانند ..
میخواهم این سگ توله ی کوچک را که با عشق به من هدیه کرده ای پس بفرستی. حضورش ..نگاه نیازمندش.. این که دوست دارد و باید هر جا که میخواهد بخورد و کثیف کاری کند و من که مجبورم احمقانه دماغ کوچکش را روی کثیفی ها بگیرم و دعوایش کنم و ببرمش به زورسفره ی مسخره پلاستیکی را نشانش بدهم و بگویم اینجا! اینجا فقط اجازه داری! قلبم را می فشرد!
اینکه تا دیروز قسمتی از مسیر آمدن به خانه - تنها زمان تنهایی من با خودم- را پیاده و سرگردان و بی هدف در خیابان میگذراندم به این تبدیل شده که صد بار به ساعتم نگاه کنم و ترس بی آب و غذاییش.. ترس تنها ماندنش و غصه دار شدنش..ریخت و پاش و کثافتهای کنار درش.. مرا بیندازد توی اطاقک مترو و همه ی راه را به هیچ چیز فکر نکنم.. خفه ام میکند
چه تلخ شده ام من
همین دیروز نبود که نوشته ای با شور عشق نوشتم برای تو
نه! دیروز نبود انگار! سالها میگذرد از آن روز
من هیچ چیز نمیخواهم داشته باشم
جزقفس تنهایی خودم
+
نوشته شده در یکم آذر 1386ساعت 12:42 توسط نینا
|
سهم من این است
سهم من آسمانی ست
که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد
فروغ

مثل یک توپ کاموایی پشمی می ماند.. کرکی و سفید
قل میخورد انگار با آن پاها و پنجه های کوچکش
توی دستم نگهش میدارم ..سرش را کمی بالاتر می گیرم تا چشمانش مرا ببینند.. آن وقت توی چشمانش نگاه میکنم و میگویم
به زندگی من خوش آمدی.....اما ..هی! ..حواست باشد! به قدر خودت جا اشغال کنی ها! من سهمم را به کسی نمی دهم گفته باشم
دستم را به زمین نزدیک میکنم.. جستی میزند و می دود
میبینم تکه ای از دلم را که چطورلا به لای بازیگوشی هایش گم میشود
و هنوز زیر لب تکرار میکنم..
من سهمم را به کسی نمیدهم! گفته باشم
........................
من یک سگ توله ی خیلی کوچک دارم از دیشب
اسم دخترانه ی خوب سراغ ندارید
:)
+
نوشته شده در یکم آذر 1386ساعت 12:35 توسط نینا
|