تبليغاتX
توی قاب خیس این پنجره ها
پنجره هایی که بسیار...من و تویی که فقط یکی



که چه دلنشین می خواند

آوازهای روزانه


+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1386ساعت 10:2  توسط نینا  | 

نمیدانم چه کسی این قصه را نوشته..
آنقدر واقعی ست که شاید اصلا قصه نیست! ..
اما قصه ها هم واقعی هستند ..نیستند؟
پس این یک قصه ی واقعی ست..



سرزميني بود که همه‏ي مردمش دزد بودند. شب‏ها هر کسي شاه‏کليد و چراغ دزدي را بر مي‏داشت و مي‏رفت به دزدي خانه‏ي همسايه‏اش. در سپيده‏ي سحر باز مي‏گشت به اين انتظار که خانه‏ي خودش هم غارت شده باشد.
و چنين بود که رابطه‏اي منطقي شکل گرفته بود و کسي از قاعده نافرماني نمي‏کرد. اين از آن مي‏دزديد و آن از ديگري و همين‏طور تا آخر و آخري هم از اوّلي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي‏گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي‏کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.
ناگهان، کسي نمي‏داند چگونه، در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب‏ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ در خانه مي‏ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.دزدها مي‏آمدند و مي‏ديدند چراغ روشن است، پس راهشان را مي‏گرفتند و مي‏رفتند.
زماني گذشت.
بايد براي او روشن مي‏شد که مختار است زندگي‏اش را بکند و چيزي ندزدد، امّا اين دليل نمي‏شود چوب لاي چرخ زندگي ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي‏ماند، خانواد‏ه‏اي فردا ناني در سفره نداشت.مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت.
شب‏ها از خانه بيرون مي‏زد و سحر به خانه بر مي‏گشت، اما به دزدي نمي‏رفت.
آدم درستي بود و کاريش نميشد کرد. مي‏رفت و روي پُل مي‏ايستاد و بر گذر آب در زير آن خيره ميشد. صبح باز مي‏گشت و مي‏ديد که خانه‏اش غارت شده است.
يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه‏ي خالي‏اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول.
اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود.
مي‏گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي‏دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده‏ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي‏يافت.همان خانه‏اي که مرد خوب بايد غارتش مي‏کرد .
چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله‏ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه‏ي مرد خوب مي‏آمدند، چيزي نمي‏يافتند و فقيرتر ميشدند. در اين زمان ثروتمند‏ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي‏بند و بست‏تر کرد، زيرا خيلي‏ها غني و خيلي‏ها فقير شدند.
حالا براي غني‏ها روشن شده بود که اگر شب‏ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد.
فکري به سرشان زد: بگذار به فقير‏ها پول بدهيم تا بجاي ما به دزدي بروند.
قرارداد‏ها تنظيم شد، دستمزد و درصدي تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ مي‏کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش پولدارها پولدارتر و فقيرها فقيرتر شدند.
بعضي از غني‏ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي‏داشتند، فقير مي‏شدند، زيرا فقيران از آنان مي‏دزديدند. پس شروع کردند به پول دادن به فقيرترها تا از ثروتشان در برابر ديگران نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان‏ها را ساختند.
و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي‏شد. در حاليکه همه‏شان هنوز دزد بودند.
مرد خوب، نمونه‏ي منحصر به فردي بود که خيلي زود از گرسنگي مرد و فراموش شد.


..............................


توی ای میل هایم پیدایش کردم.



دوستی برایم نوشته که این داستان نوشته ی ایتالو کالوینو ست.


پنجره
+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:3  توسط نینا  | 


نباید با ژولیت خوابید و رمئو نبود.....

 




بکارت برف
زیر دندانه های پوتینی سیاه؟
یا
در کف پنجه های یک خرگوش سفید؟



 
پنجره
+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1386ساعت 12:4  توسط نینا  | 

خواب یک سنجاقک




دختر بچه ای
سوار بر یک دوچرخه ی زرد رنگ
میخواهد برسد به انتهای
یک کوچه ی بن بست
چشمهایش چه برقی میزنند در آن نگاه دور که مسیر را برایش معنا میکند..
پا می زند..
در صدای خنده های کودکانه اش
و نوازش باد

تند تر پا می زند

سنگریزه ای شاید..
چرخش یک لحظه ی چرخ..
سکوت
درد
و باد که دیگر نمی وزد

سایه ی مادر بزرگ
که دوان دوان نزدیک تر می شود
و نگاه دخترک
از لا به لای خیسی مژه هایش به انتهای کوچه ی بن بست
.......

سنجاقک به اینجا که رسید گفت:
و من هر بار همین موقع از خواب می پرم!
اما بالاخره در یکی از این خوابها تا آخر کوچه بن بست پا میزنم!
و
بعد.. سبک پرید و رفت!



پنجره
+ نوشته شده در  بیستم دی 1386ساعت 9:19  توسط نینا  | 





نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم..

................

بشنوید
+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1386ساعت 11:14  توسط نینا  | 






اگر این شور و شوق تمام شود چه؟
اگر این جاده ی زیبا..آزاد و پر پیچ و خم و سر سبز .....
به یک اتوبان با عوارضی! مستقیم و یک طرفه تبدیل شود چه؟

اگر بر هر آنچه که امروز نو است و جدید..
و چون هدیه هایی که از جعبه های رنگی بیرون می آیند
و ما آنها را با سلیقه روی طاقچه ای می چینیم..
غبار و خاک نشست..چه؟

امروز حضوری عادتهای روزمره ات را بی رنگ میکند...
اگر فردا روزمره گی حضور ات را بی رنگ کند ..چه؟

تشنه ای و به چشمه ای رسیده ای...
فردا سیراب از آب چشمه ...چه چیز را جستجو می کنی؟

سوالهایم را با تو جواب می دهم...
اگر فردا تو خود سوالی باشی بدون جواب ..چه؟

امروز آنچه می خواهیم همه آن است که داریم ...
اگر روزی چشم به آن چیزها داشته باشیم که نداریم ..چه؟

هر درخواست و نیاز و تغییری ..امروز در قالب محبت و خواهش و لطف است...
فردا چه اگر خواهش و لطف.. بدل به وظیفه شود و وظیفه.... به انتظار و توقع؟

....................

فکر میکنم چه خوشبختم که امروز این سوالها را می پرسم.. نه فردا!
نوشدارو را در امروز جستجو کردن ...آگاهی و تجربه را به خدمت گرفتن.. خود چیز کمی نیست!

هر چند باور ندارم که بتوان باد را از وزیدن باز داشت..
اما باور دارم این شاخه های خشک اند که با باد می رقصند و می چرخند و هر کدام به سویی میروند ..خرد میشوند و خاک بر پا می کنند..
اما آنچه که باد با گندمزار میکند...همه موجی ست که لا به لای خوشه ها می بینی ...
که نرم می رقصند..در باد
خم می شوند ..در باد..
ولی نمی شکنند..
که بر جای می مانند ...و خاک بر پا نمی کنند...

پس باد را گو که بوزد!
اگر که خوشه ی گندم باشیم..
زنده....و ریشه در خاک .... و هزار دانه به دل


......................................


ببین ایده آلیسم جادویی! چه بر سر رئالیسم غیر قابل انکار می آورد!
اتوپیای ساخته شده بر بستر کلمات!...
واژه های زیبا..

و من...
که اما

        زنده....
                    ریشه در خاک ....
                                          و هزار دانه به دل .......


پنجره
+ نوشته شده در  چهاردهم دی 1386ساعت 12:12  توسط نینا  | 

زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت


شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

 

.......................

حالا تو هی روز به روز کنتور سالهای رفته و استفاده شده را بیانداز
....۱۹۹۹...۲۰۰۲....۲۰۰۵...۲۰۰۷
هی ورقهای شناسنامه ات را باز کن تا یادت نرود سهمت چقدر بوده از آنچه که رفته..
هی پلکهای چشمهایت را ببند تا یادت نرود سهمت چقدر باید باشد از نیامده ها..
حالا بیا برویم به میدان بزرگ شهر با مردمی که نمی شناسیمشان زیر خیسی دانه های سفید برف از ۱۰ تا صفر بشماریم.. و هورا بکشیم آمدن سال نو را...
برای من که می خواهم همیشه در نقطه ی آغاز باشم...  چه بهانه ی خوبی ست امشب!
به بهانه ی آمدن سال نو..  دوباره نو شدنم را توجیه می کنم...

 

نگاه کن که چه برفی می بارد...*.

 

*فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دهم دی 1386ساعت 11:30  توسط نینا  | 







نگاهی نو
به افقی نو
از پنجره ای نو
در خانه ای نو

من ی
را نو می کند

آیا؟

پنجره
+ نوشته شده در  هفتم دی 1386ساعت 12:52  توسط نینا  | 





بگذار هر چه قدیمی است.. هر چه که بوی کهنگی و نا میدهد.. رختش را جمع کند واز زندگی ما برود...
بیا ترس های تکراری را توی یک جعبه بگذاریم و درش را برای همیشه قفل کنیم...

بیا از چیزهای جدیدی بترسیم..
از چیزهایی که قبلا نمی ترسیدیم..
بیا بترسیم از اینکه دقیقه های لذت بحش زندگی مان را بیهوده تلف کنیم..
بترسیم از اینکه لذت امروز را فردا ببریم..
 بترسیم از اینکه خودمان را از دست بدهیم..نه دیگری را!


بیا خودمان را ..انگیزه هایمان را... شوق و شور و لذتمان را در دیگری پیدا نکنیم..
 آن وقت ..خود انگیزه می شویم.. خود شور و شوق می شویم.. و همیشه خودمان باقی می مانیم و تبدیل به چیزی نمی شویم که دوستش نداریم..


بیا در دنیای قاعده ها.. استثناء را زندگی کنیم ...


..........................................



پنجره
+ نوشته شده در  یکم دی 1386ساعت 8:25  توسط نینا  |