تبليغاتX
توی قاب خیس این پنجره ها
پنجره هایی که بسیار...من و تویی که فقط یکی
 

 دوباره بهانه های خوشبختی ام را از کاغذ های رنگی می سازم
و پشت پنجره آویزان میکنم..
رنگهای براق و روشن در دست باد چرخ می خورند ..
و آفتاب؛ که چه زیبا می تابد.. لا به لای سایه های رقصان ِ بهانه هایم..
....
همیشه
یادم می رود بپرسم
از کجا می شود
کاغذهای رنگی ای
خرید
که رنگشان 
در آفتاب
کم رنگ
نشود..

................................

 

...



پنجره
+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 15:40  توسط نینا  | 




این کیست که از درون من فریاد می کشد ؟
شعله های سرکشش
گرد قلب و روح من دیوار می کشد؟

این کیست که با زبان من گفتگو گر است؟
با دو چشم من جستجو گر است؟

این کیست؟

قلب او درون سینه ی من است؟
یا که این دل من است که در وجود او می تپد؟

این کلام اوست در دهان من؟
یا صدای من در گلوی اوست؟

این کیست؟
گرمی دو دست من از درون اوست؟
یا که دست اوست پر نوازش از وجود من؟

اصل من کجاست؟
هر که هست!
هر چه هست!
روج اوست جان من
یا که جسم من قالبی برای او

عشق فضای بین ماست

او عاشق وجود من
عشق من حضور اوست..


...............................

اینهم برای یک ولنتاین .. بهانه هایی به نام عشق ..

در این روزهای نو بودن..
-دانه های برف را بشمار....
-شاید این آب روان میرود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی...




پنجره
+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:53  توسط نینا  | 

سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند





ما آدمهای بیچاره ی تنها چقدر زیاد وصلیم به حس خوش اعتماد..
دوست داریم همیشه چیزی باشد که خودمان را آویزانش کنیم و بگذاریم او ما را راه ببرد..
به "خدا" اعتماد داریم.. که هست.. مهمتر از آن ؛ که با ما ست و ول مان نمیکند بی تکلیف هیجوقت..
و زیر چتر او هر اتفاقی حتما به نفع ماست ..
روی نان تلخ درد؛ عسل اعتماد می ریزیم و نوش جان میکنیم..

به اینحا ختم نمیشود که.. طناب اعتماد ما از آن بالا ها به روی زمین هم میرسد..
وصلش میکنیم به آدمهای دیگر.. کسی که وجودش امنیت بدهد شاید..
و ما بتوانیم خودمان را با همه ی افکارمان.. نیازهایمان.. عریان کنیم پیش رویش بی هیچ واهمه ی از اینکه از سوراخی پنهانی ؛ نگاه نا امنی عریانی مان را دید بزند به قصد استفاده های شخصی!

ما آدمهای بدون چاره ی زود باور .. چه با کمال میل! آویزان می شویم به اعتماد یک حس..
یک مورمور خوشایند توی رگهای تنمان.. و از توی لغت نامه ی ذهنمان نامی هم برایش انتخاب میکنیم
هم خانواده از سه حرف ع ش ق ..
و سر طناب را می دهیم به دستش..
و سر خوشانه می دویم از پی اش.. حتی جلو تر از طناب!

ما آدمهای چاره ندار و زخم پذیر و درس ناپذیر.. هر بار در اطاقک کلیسای پر زرق و برق اعتمادمان ؛خود را اعتراف میکنیم.. و هر بار هم به همان گناه به تیغ اعتمادمان سلاخی می شویم.. !

ما آدمهای بدبین و مزور و ریا کار و دروغگو.. اعتماد را از فرهنگ لغات انسانی حذف میکنیم!
و جایش واژه ی سوء استفاده را با هزار کلمه ی هم خانواده ی دیگرش با حروف ایتالیک درشت وارد می کنیم!



........................................

+ نوشته شده در  هجدهم بهمن 1386ساعت 14:18  توسط نینا  | 

بیست طبقه تا عشق

از بالکن طبقه بیستم به پایین نگاه میکنم.
برف همه جا رو پوشونده ..یه دست سفیده سفید....
اما این ور و اون ور میشه لکه های پراکنده رنگی رو دید..
گوشه ای از شیروانی یه خونه..یه ماشین که برفها رو از روش زدن کنار.. سر شاخه های درختها.. که پرنده ها روشون نشستن و تکونشون دادن و برفهاشون ریخته..
دو تا لکه رنگی رو اون گوشه میبینم.. حرکت میکنن..
دو تا بچه دارن توی برفها قلت میزنن و کیف میکنن!
یقه کاپشنم و میدم بالا و کمی احساس سرما میکنم..
با خودم فکر میکنم آدم وقتی بچه است حتی سرمای برف هم گرمش میکنه.
یکی از بچه ها روی شکم اون یکی نشسته و داره صورتش و برف مالی میکنه! ..
حالا دارن دنبال هم میدون..یه نفس بلند از توی سینه ام می آد بیرون عین یه آه! یاد اون وقتا میافتم... چند سال پیش ..هر چی بود انگار اون موقع انقدر سرد نبود! خب..جوون تر بودم!
یکی شون پشت درخت قایم شده..اون یکی هم هی داره به طرفش گوله برف می اندازه..
احساس میکنم صدای خنده ها و داد و هوارشون و دارم میشنوم!
چقدر دنیای کودکی دنیای قشنگ و بی دغدغه ایه! ..
آدم دلش میخواد آرزو کنه اینا هیچ وقت بزرگ نشن..
دارن همدیگه رو کنار درخت می بوسن..
طاقت نمی آرم!
میخوام ببینمشون..بدو ..کلید و بر میدارم می زنم از در خونه بیرون..
آسانسور زود میآد..میتپم توش...
طبقه ۱۸....۱۶...۱۵.. وایساد... دو نفر سوار شدن... طبقه ۱۳...۱۱...۱۰..وایساد..کسی سوار نشد!.. طبقه ۸.....طبقه ۵.....وای! تا زمین چقدر فاصله است! ...طبقه ۴.........طبقه ۲ ....طبقه ۱....بعدیش...در باز شد...
میام بیرون.. از دور می بینمشون..
هنوز کنار درختن..دیگه شبیه لکه رنگی نیستن..نشستن روی نیمکت..
بهشون نزدیک میشم..نگامون به هم میافته..
خدای من! .....
...................
مرد ....به من میگه..بیا جوون! بیا بشین پیش ما ..ببین چه هواییه!!
وبعد هم به زن که با چین های ریز کنار چشمهای آبی رنگش داره به من لبخند میزنه... عاشقانه نگاه میکنه! ...

.........................

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...


*یکی از نوشته های قدیمی بود این..

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1386ساعت 19:51  توسط نینا  | 


سفر کوتاه بود و جانکاه..
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت..





یک دوشنبه بود..همین روزها ..
با هم حرف می زدیم از سرمای هوا و اینکه مبادا بیرون بروی و سرما بخوری..
گفتی آماده ای برای جراحی چشم که شفاف تر ببینی مرا ..
و گلها و زیبایی های تابستان تورنتو را..
قرار آمدنت را به کلام می گذاشتیم و به یک انشاله تمام می شد هر بار آمدنت.

یک دوشنبه بود.. همین روزها..
که از من پرسیدی هنوز تنهایی؟
و من خودت را بهانه می کردم که تنهاییت را با کبوتران توی حیاط تقسیم کرده بودی..
و می خندیدیم.. به شباهت هایمان که همیشه نقطه ی تفاوت من از دیگران بود برایت ..
نینا! اینطور است و آنطور! نینا مثل من است!..

یک دوشنبه بود ..همین روزها..
که هیچ وقت هیچکس نفهمید چه بود در خیالت ..
وقتی تنها روبروی تلویزیون قدیمی نشسته بودی و بافتنی می بافتی برای کسی..
که همیشه کسی بود در قلبت که بهانه شود برای رج های رو و زیر و رو و زیر...

و سه شنبه شد..
و هیچکس نفهمید...

و چهار شنبه بود اما..که مامان تلفن زد بی وقت ..
و سلام نکرده گوشی را به بابا سپرد..
تا به من بگوید که همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد..


میخواهم گوشی تلفن را بردارم و به تو بگویم که از هر چه انشاله و فردا گفتن هاست چه بیزارم..
از اینکه امروز از دم نان فروشی سر گیشا رد نشوم که برایت نان بگیرم و فردا رد شوم.. بیزارم..
از اینکه یادم برود که امروز عید فطر است و هول هول آخر روز با دسته گلی به سمت خانه ات بدوم بیزارم..
از خداحافظی کردن بیزارم..

میخواهم به تو بگویم که تولدها را از یاد بردم امسال..

میخواهم بگویم که چه زود دیر میشود...



6942965
.... ای کاش بوق اشغال بزند اینبار...

..................................................
..............................................................


+ نوشته شده در  دهم بهمن 1386ساعت 10:52  توسط نینا  | 

پنجره ی چشم های ما



همه ی اسباب ها و وسائل توی جعبه ها جا می شوند..
فقسه ی کنابها خالی می شود و روی دیوارها..
میخ ها و پیچ هایی که دیگر یادی از ما را به خود نمی آویزند...
کوله باری از اندوخته های پیشین را می برم به خانه ای جدید..
خانه مثل یک توده ی خمیری ..بزرگ می شود و کوچک می شود و کش میاید..
و خودش را اندازه میکند و پر می شود از یادها و خاطره ها ی قدیمی ..
که تقسیم شان میکنم درگوشه و کنار این حجم نو ..
و برای دوباره پیدا کردنشان باید فکر کنم و جستجو کنم..
_ آهان! قاشق ها را میگذاریم توی این کشو!.. راستی جعبه ی نخ و سوزن را توی کدام کمد گذاشتیم؟.. _
روی همان صندلی راحتی آشنا می نشینم و در همان لیوان آشنا چای می خورم..
نگاهم روی کتابهای آشنای کتابخانه می لغزد..
بوی خانه یک بوی آشناست..

پنجره ی خانه باید که رو به یک خیابان جدید باز شود...

.........................
انگار دو من
به سوی هم می آیند..
با تجربه ها و زخم هایشان.. با کوله باری از اندوخته های پیشین..
_ شعرهای از بر شده ی شاملو را از زیرزمین خاطره ها بیرون میکشند..با کلماتی که به زبان نیاورده بودند سالها.. _
و نه عجیب است که همه چیز چنین آشناست ...
چمدان نیازها و دلبستگی ها و آرزوها را..
نگرانی ها و ترس ها..را بار دیگر در یک مامن تازه یافته به زمین میگذارند..
زخم های قدیمی و آشنا.. کلمات آشنا... شور و شوقی آشنا...
همه چیز آشناست برای آنها چرا که تجربه ها را صدها بار زندگی کرده اند..

چشمهای شان .. باید که...باید که اما.. رو به افقی جدید باز شود...




پنجره
+ نوشته شده در  هشتم بهمن 1386ساعت 12:18  توسط نینا  | 


این روزها نسبت "تغییر بر ساعت" من انقدر زیاد است
که نمودار خطی آن میشود یک خط صاف بالا رونده با زاویه ی تیز چهل و پنج درجه!



حسی خوب و دلنشین به ناگاه میشود تردیدی ..
امنیت یک رابطه به لحظه ای.. در تاریکی سوتفاهمی گم می شود..
انگیزه ای رنگ می گیرد از یک خیال خوش برای ساعتی چند..
در آغوش گرم یک تصور ..به ثانیه ای نسیم سرد میوزد از درز های خوب چفت نشده ی احساس..
رگبار باران .. و بعد آفتابی که نمیدانم از کجا می تابد یکهو ..
این می رود... آن یکی می آید..
روز پس از روز..
در را بروی این باز میکنم.. از هجوم حجمش.. آن یکی با فشار از پنجره بیرون می پرد!
و غصه می آید آرام.. در فاصله ی این ترن مترو تا ترن بعدی...
اشک مینشیند بر لبخند صورتم.. در مکث میان دو جمله فقط..
شک.. امنیت..
تردید.. جسارت ..
هستم ..نیستم..
میخواهم.. نمیخواهم...
باید..نباید..
در فواصل پله هایی که میشمارم شان و بالا میروم..

این روزها
من..نه من

.................................

پنجره
+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1386ساعت 10:3  توسط نینا  |