فال سهراب
سال نو ...

مثل هر سال ..
این هم عیدی من برای پشت پنجره ای ها..
...............................................................
آرش.. تورنتو و من
من دراین تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد
من دراین تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعاهای نخستین بشر را ترکرد
من در این تاریکی
درگشودم به چمنهای قدیم
به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم
........
بر چسب
سایه شدم و صدا کردم
کو مرز پریدن ها دیدن ها ؟ کو اوج نه من دره او ؟
و ندا آمد : لب بسته بپو
مرغی رفت تنها بود پر شد جام شگفت
و ندا آمد : بر تو گوارا باد تنهایی تنها باد
دستم در کوه سحر او می چید او می چید
و ندا آمد و هجومی از خورشید
از صخره شدم بالا در هر گام دنیایی تنهاتر زیباتر
و ندا آمد : بالاتر بالاتر
آوازی از ره دور : جنگل ها می خوانند ؟
و ندا آمد : خلوت ها می ایند
وشیاری ز هراس
و ندا آمد : یادی بود پیدا شد پهنه چه زیبا شد
او آمد پرده ز هم وا باید درها ها و ندا آمد : پرها هم
.........
پایان
عصر
چند عدد سار
دور شدند ازمدار حافظه کاج
نیکی جسمانی درخت به جا ماند
عفت اشراق روی شانه من ریخت
حرف بزن ای زن شبانه موعود
زیر همین شاخه های عاطفی باد
کودکی ام رابه دست من بسپار
در وسط این همیشه هیا سیاه
حرف بزن خواهر تکامل خوشرنگ
خون مرا پر کن از ملایمت هوش
نبض مرا روی زبری نفس عشق
فاش کن ....
.........
تائو
ماه بالای سر آبادی است
اهل آبادی در خواب
روی این مهتابی خشت غربت را می بویم
باغ همسایه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابیده به بشقاب خیار به لب کوزه آب
غوک ها می خوانند
مرغ حق هم گاهی
کوه نزدیک من است : پشت افراها سنجد ها
وبیابان پیداست
سنگ ها پیدا نیست گلچه ها پیدا نیست
سایه های از دور مثل تنهایی آب مثل آواز خدا پیداست
نیمه شب باید باشد
دب کبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبی نیست روز آبی بود
یاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
یاد من باشد فردا لب سلخ طرحی از بزها بردارم
طرحی از جارو ها و سایه هاشان در آب
یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب زود از آب درآرم
یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد
یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم
یادمن باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است
..........
زیستن..اگر بیاید و بخواند
میان این سنگ و آفتاب پژمردگی افسانه شد
درخت نقشی در ابدیت ریخت
انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد
لبانم به پرتو شوکران لبخند می زند
این تو بودی که هر وزشی هدیه ای ناشناس به دامنت می ریخت؟
و اینک هرهدیه ابدیتی است
این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترین چشمه کشیدی ؟
و اینک چشمه نزدیک نقش عطش درخود می شکند
گفتی نهال از طوفان می هراسد
و اینک ببالید نورسته ترین نهالان
که تهاجم بر باد رفت
سیاه ترین ماران می رقصند
و برهنه شوید زیباترین پیکرها
که گزیدن نوازش شد
............
ما مهر
دریا کنار از صدفهای تهی پوشیده است
جویندگان مروارید به کرانه های دیگر رفته اند
پوچی جست و جو بر ماسه ها نقش است
صدا نیست دریا پریان مدهوشند آب از نفس افتاده است
لحظه من در راه است و امشب بشنوید از من
امشب آب اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد کرد
امشب سری از تیرگی انتظار بدر خواهد آمد
امشب لبخندی به فراتر ها خواهد ریخت
بی هیچ صدا زورقی تابان شب آب ها را خواهد شکافت
زورق ران توانا که سایه اش بر ر فت و آمد من افتاده است
که چشمانش گام مرا روشن می کند
که دستانش تردید مرا می شکند
پاروزنان از آن سوی هراس من خواهد رسید
گریان به پیشبازش خواهم شتافت
در پرتو یکرنگی مروارید بزرگ را در کف من خواهد نهاد
................
لحظه ها
ای کرانه ما خنده گلی در خواب دست پارو زن ما را بسته است
در پی صبحی بی خورشیدیم با هجوم گل ها چه کنیم ؟
جویای شبانه نابیم با شبیخون روزن ها چه کنیم
آن سوی باغ دست ما به میوه بالا نرسید
وزیدیم و دریچه به ایینه گشود
به درون شدیم و شبستان ما را نشناخت
به خاک افتادیم و چهره ما نقش او به زمین نهاد
تاریکی محراب کنده ماست
سقف از ما لبریز دیوار از ما ایوان از ما
از لبخند تا سردی سنگ خاموشی غم
از کودکی ما تااین نسیم شکوفه باران فریب
برگردیم که میان ما و گلبرگ گرداب شکفتن است
موج برون به صخره ما نمی رسد
ما جدا افتاده ایم و ستاره همدردی از شب هستی سر می زند
ما می رویم و ایا در پی ما یادی از درها خواهد گذشت؟
ما می گذریم و ایا غمی بر جای ما در سایه ها خواهد نشست ؟
برویم از سایه نی شاید جایی ساقه آخرین گل برتر را در سبد ما افکند
..........
داروک
ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار
دردره آفتاب سر بر گرفته ای
کنار بالش تو بید سایه فکن از پادرآمده است
دوری تو از آن سوی شقایق دوری
در خیرگی بوته ها کو سایه لبخندی که گذر کند ؟
از شکاف اندیشه کو نسیمی که درون اید ؟
سنگریزه رود بر گونه تو می لغزد
شبنم جنگل دور سیمای ترا می رباید
ترا از تو ربوده اند و این تنها ژرف است
می گریی و در بیراهه زمزمه ای سرگردان می شوی
................
آی نی زن
روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحی از ویرانه های دور
گر به گوش اید صدایی خشک
استخوان مرده می لغزد درون گور
دیرگاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی نصیب از نور
خواب درمان را به راهی برد
بی صدا آمد کسی از در
در سیاهی آتشی افروخت
بی خبر اما
که نگاهی درتماشا سوخت
گرچه می دانم که چشمی راه دارد به افسون شب
لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش
آتشی روشن درون شب
...............
رضا ..اتاق آبی
کوهساران مرا پر کن ای طنین فراموشی
نفرین به زیبایی آب تاریک خروشان که هست مرا
فرو پیچد و برد
تو ناگهان زیبا هستی اندامت گردابی است
موج تو اقلیم مرا گرفت
ترا یافتم اسمان ها را پی بردم
ترا یافتم درها را گشودم شاخه ها را خواندم
افتاده باد آن برگ که به آهنگ وزش هایت نلرزد
مژگان تو لرزید رویا درهم شد
تپیدی : شیره گل بگردش آمد
بیدار شدی : جهان سر بر داشت جوی از جا جهید
براه افتادی : سیم جاده غرق نوا شد
..............
پیمان
مرغ مهتاب می خواند
ابری در اتاقم میگرید
گلهای چشم پشیمانی می شکفد
درتابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد
مغرب جان می کند
می میرد
گیاه نارنجی خورشید
در مرداب اتاقم می روید کم کم
بیدارم
نپنداریم درخواب
سایه شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد
کنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهای چشم پشیمانی را پر پر می کنم
..............
مهسا
از شب ریشه سر چشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ریختم
بی پروا بودم دریچه ام را به سنگ گشودم
مغک چنبش را زیستم
هوشیاری ام شب را نشکفت روشنی ام روشن نکرد
من ترا زیستم شبتاب دوردست
رها کردم تا ریزش نور شب را بر رفتارم بلغزاند
بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم
و همیشه کسی از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد
و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت و کنار من خوشه راز از دستش لغزید
وهمیشه من ماندم و تاریک بزرگ من ماندم و همهمه آفتاب
و از سفر آفتاب سرشار از تاریکی نور آمده ام
سایه تر شده ام
و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
شب می شکافد لبخند می شکفد زمین بیدار می شود
صبح از سفال آسمان می تراود
و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود
....................
سایه
روزی که دانش لب آب زندگی می کرد
انسان در تنبلی لطیف یک مرتع
با فلسفه های لاجوردی خوش بود
در سمت پرنده فکر می کرد
با نبض درخت او می زد
مغلوب شرایط شقایق بود
مفهوم درشت شط در قعر کلام او تلاطم داشت
انسان در متن عناصر می خوابید
نزدیک طلوع ترس بیدار می شد
اما گاهی آواز غریب رشد در مفصل ترد لذت می پیچید
زانوی عروج خکی می شد
آن وقت انگشت تکامل
در هندسه دقیق اندوه تنها می ماند
با عرض پوزش ببخشید..از پشت پنجره ای هایی که فالشون یادم رفت! بذارین به حساب اینکه اینجا دسترسی به کتاب سهراب ندارم و اینا... اما چه فال هایی شدها... :))
...........................
این هم برای خودم و خودت
روز نو .. نوروز نیست
آغاز عشق و زندگی ست....
+
نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 10:58 توسط نینا
|
می شماریم روزها را تا آمدن بهار..
پانزده سال می شود که هر سال ..
نهایت هر دو سال یکبار -تحملم بیش از این نبوده انگار-
یک جا هستم و یک جور زندگی دارم..
با آدمهایی ..دوستانی ... اشکهایی و خنده هایی..
۱۳۷۲-خانه ی خواجه عبداله انصاری
۱۳۷۳- بندر لنگه
۱۳۷۴-خانه ی اکباتان
۱۳۷۵-خانه ی اکباتان !
۱۳۷۶-متل قو
۱۳۷۷-خانه ی پونک
۱۳۷۸-خانه ی پونک!
۱۳۷۹- دریا کنار
۱۳۸۰-خانه ی اکباتان
۱۳۸۱-بندر انزلی
۱۳۸۲-خانه ی جلال آل احمد
۱۳۸۳-خانه ی جلال آل احمد
۱۳۸۴-تورنتو خانه ی ۵۹۰۰
۱۳۸۵-تورنتو خانه ی ۶۴
۱۳۸۶-تورنتو خانه ی ۱۰۰
.......
خب! امسال هم که بهار با اسب و لهجه ی red neck های امریکایی میاید پشت پنجره ام !
....
به من گفتی میدانم که به این "بند نبودن" ات می بالی و خوشحالی..
راستش نمیدانم دیگر! جزوی از من شده انگار..
....
مزه ی عادت شده ی دلتنگی و ..دل نبستن..
- نه! نه! هنوز شادمانه دل می بندم اما..
دل می بندم .. هنوز .
و هر بار هم که صندوق سال قبلم را میگذارم روز شانه ام ..
سنگین تر از قبل حسش میکنم و خود را خسته تر..اما.
شاید وقتش باشد .. که بند کفش را بگشایم جایی به انگشت فراغت ..
شاید وقتش باشد ..که شانه ام را سبک کنم از بارهای این همه سال به دوش کشیده اش
شاید..
اما می دانی ..همین شاید گفتنش هم تنم را می لرزاند ..
انگار چیزی هست آن دور ها ته ِ ته ِ ذهنم که مرا میخواهد بند کند به این "بند نبودن" ام.. انگار ..
امروز بود که نگاهت کردم و اشکهایم که آمدند یکهو بی صدا.. به دلیلی یا می گویی بی دلیلی..
شاید انقدر اینبار بین بندهایم دست و پا زدم که سفت تر و سفت تر به من پیچیدند ..
شاید..
اما می دانی همین شاید گفتنش هم تنم را می لرزاند.....
..........................
انگار چیزی هست آن دور ها ته ِ ته ِ ذهنم که مرا میخواهد بند کند به این "بند نبودن" ام.. انگار ..
می پرسی چقدر به این جمله اعتماد دارم؟ یا اینکه اعتقاد دارم؟ کدام؟
می گویم هیچ کدام!
این را از کسی بپرس که فردا صبح توی آینه نگاهت میکند..
جوابش را به من هم بگو...
این بهاریه ی من نیست .. باز هم می نویسم برای آمدنش.. قبل از آمدنش.
+
نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:37 توسط نینا
|
The World is full of PeOpLe who TAlK to tAlkBut How Many of uS WalK to wAlk
..........
+
نوشته شده در بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:49 توسط نینا
|
پرتقال ِ کنتاکی

..برای درک " بودنم" کافی است..نفس عمیقی بکشم....نفسم را حبس کنم..
چشمهایم را ببندم و برای یک لحظه ..به اَن چیزها ئی بیاندیشم که وامیداردم باشم...
...به لحظه های زیبای زندگی شاید....
خاطره ی اَن چیزها که تجربه کرده ام..و انگیزه ی اَن چیزها که میخواهم تجربه کنم...
به تشنگی ها و فرو نشاندن بعدش...به بغضهای گره خورده در گلو و باریدن بعدش...
به خواستن هاو رسیدن ها...به اَن چیزها که دل بسته ام......
..اما هرگز هیچ چیز جز یک حضور انسانی برای من معنای بودن نبوده است....
اینکه "باشی" چون او هست و میخواهد که باشی...
زیباترین و غریب ترین حسی است که تا به امروز تجربه کرده ام....
دیده شدن....دوست داشته شدن...لمس شدن...
ابعاد حجم ترا می سازند و تو در این ابعاد شکل می گیری و فضا اشغال می کنی و " هستی"......
و حالا که هستی ..میتوانی با خیال راحت از بوی باران....ار اَفتاب یک روز برفی ...
از مسافرت در جاده ی چالوس...از موسیقی و شعر ....از مزه ی یک غذای خوشمزه...
از دیدن یک فیلم خوب.........لذت ببری..
حالا میتوانی تمام مسائل دنیا را به بحث بنشینی و به بودن چیزهائی که دلیلی برای بودن ندارند بخندی......
...نفسم با فشار بیرون میزند.....چشمهایم را باز میکنم...
و می بینم که هنوز "هستم" و بودن را درک میکنم........
+
نوشته شده در شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:47 توسط نینا
|
امروز باید باعث مرگ چه چیزی شوم تا زندگی بیشتری بیافرینم؟
چه چیزی هست که میدانم باید بمیرد اما از کشتنش اکراه دارم؟
برای اینکه عشق بورزم چه چیزی در من باید بمیرد؟ چه چیزی باید زندگی کند؟
کدام زندگی هست که می ترسم باعث تولد آن شوم ؟
اگر حالا نه؟ پس کی؟
.......
من هنوز هم فکر میکنم در قلمروی نداشتن هایم بهتر فروانروایی میکنم!
که داشتن ها هنوز هم مرا می ترسانند..
جعبه ی پاندورایی را می ماند که باز شده صد بار ..
اما امید را در لحظه ی آخر نگهش داشته ام و در جعبه را بسته ام..
این روزها در دشتهای سبز زمستانی ِ ورسای.. در مزرعه های پرورش اسب .. با آدمهایی که توتون می جوند و قبل از خورشید بیدار می شوند..
با آن ژنرال ۹۳ ساله که عکس دوست دختر ژاپنی اش را از سال ۱۹۴۶ تا امروز روی سگک کمربندش دارد..
با بیل که قیافه اش مثل چالرز برونسون است با آن شلوار جین تنگ و بلوز سفید و کمر بند پهن فلزی..و هی قهوه ی تلخ می خورد و هی سیگار مالبروی قرمز می کشد..
با کیتی که ریش و موی بلند دارد و دو چین خوردگی بزرگ کیسه ای شکل زیر چشمانش..کم حرف است و خنده های بلند عجیبی دارد..هی برگه های لاتاری میخرد و هی رویشان را با چاقوی توی جیبش می تراشد و هی میبازد و هی میبرد ..
و با لوئیز..زنی که چهارتا ابجو با هم میخورد و هیچ کلمه از حرفهایش را من نمی فهمم!
با بن و برندا که دخترشان ماه پیش از مصرف مواد مخدر مرد..
با بروس و موهای سفیدش و تی شرت کثیفی که سفید بوده زمانی.. و شلوار جینش که از من نسخه بی خوابی می پرسد و اینکه سیگار که داروی گیاهی ست برای چه خوب است؟..
در وسط یک جاده ی پر از درخت که از هر دو سرش نمیدانم به کجاها می رسد...
جعبه ی پاندورایم را روی پاهایم گذاشته ام و به امید که تویش زندانی ست فکر میکنم... و به تو نگاه میکنم.
همین!
...........................
+
نوشته شده در چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:57 توسط نینا
|
بدون رنگ
با نوک انگشتهات
مرا بر تنم نقاشی کن
فقط
چشمهام را باز بکش.

و تو فکر میکنی
زندگی چند بار اتفاق میافتد؟
و تو فکر میکنی
يک سيب چند بار میافتد
تا نيوتن به سيب گاز بزند
و بفهمد
چه شيرين میبود
اگر میتوانستيم
به آسمان سقوط کنيم؟
چند بار؟
راستی
دريای دستهات
آبی زمينی است؟
میدانی
سياه هم که باشد
روشنی زندگی من است.
و تو فکر میکنی
من چند بار
به دامن تو میافتم؟
...
من فکر میکنم
جاذبهی تو از خاک نبوده
از آسمان بوده
از سيب نبوده
از دستهات بوده
از خندههات
موهات
و نگاه برهنهات
که بر تنم میريخت.
عباس معروفی
.................................
+
نوشته شده در هفتم اسفند 1386ساعت 13:36 توسط نینا
|
نارنجی و آبی

مثل داروی تلخ می ماند..
پدرم همیشه می گوید..
مثل داروی تلخ می ماند.. خوب می دانی که چه تلخ است و ناگوار..
اما باید.. باید .. که دهان کودکت را که می سوزد از تب به زور در فشار دستانت باز کنی و تلخی را با قطره های اشک او و خودت بچکانی در دهانش.. که می دانی برای او و به خاطر اوست آنچه میکنی..
آن روزها تنفر ِ بچگی را " از تحمیل آنچه نمیخواهم " بیشتر می دیدم و بس پر رنگ تر..
از عشق ِ پدری که رنج ِ این تنفر را به جان ِ " دردت را نمی خواهم ببینم " می خرید.
آن روزها نمیدانستم عشق می تواند پنهان شود پشت نقاب .. عشق را می خواستم همانطور که هست.. همانطور که توی فیلم ها و کتابها بود.. همان حس لذت سکرآور ِداغ.. حس داشتن.. حس
خوب ِ داشته شدن.. حسی سرشار از من های من.. با طعم شیرین و اعتیادآورش..
امروز جور دیگریست..
نمی دانم زندگی چه رسمی دارد..
این چرخ اما می چرخد خوب..
نقابها را بر میدارد و عریان میکند چهره های واقعی و معنا های نا دیده را..
امروز من...
همان کودکم که هنوز دلش می تپد به تب تند یک حس ِ داغ از " آنچه میخواهم" های اعتیادآورش ..
و هنوز دنیای بی نقاب را دوستتر میدارد ..
اما همینکه زخمهای قدیمی به لحظه ای سر باز می کنند و می سوزند در نمک اولین قطره های اشک.. شیشه ی تلخ دارو را به دستم میدهند و می گویند که بریز در دهانش.. در دهانم .. چرا که "دردت را...دردم را .. نمیخواهم ببینم " اگر که این تب.. تب ِ تند یک بیماری مهلک باشد.
آری..عشق می تواند پنهان شود پشت یک نقاب...
و من باید یاد بگیرم که تنفر ِ " آنچه تو نمیخواهی " را به عشق ِ "دردت را نمیخواهم ببینم" ..
به چه رنجی اما.. به جان بخرم!
مثل پدرم!
......................................
+
نوشته شده در چهارم اسفند 1386ساعت 18:11 توسط نینا
|
درست راس ساعت دلتنگی...
در دیر هنگام پیوندی
تو من شدی ...سنگین تر از آرزو
چگونه گذر کنم؟
پل زندگی ام فرسوده است و عبور ممنوع
به دنبالت آمدم
گم شدم
امان از تو
امان از نگاه تو
چشمانت نه
امان از خیز و گریزت
امان از صلح و ستیزت
امان از سکوت تو.. سرودت
امان از سکون تو ..خروشت
راه شدی.. رهاییم نه
آب شدی...حیاتم نه
سور شدی...سرودم نه
نور شدی..طلوعم نه
شعر شدی.. سرودم نه
کوه شدی ..شکوهم نه
کوچاندیم به کوچه های کوچکیم .. پروازم نه
بادبادک کودکی ام کو.. کجاست..
نه برای تو!
در ابتدا از نهایت می سرایم از تو..
از تو
از دیروز شعرم
که از فردا امروز تری
سهیل پاشا زاده
............................................................
+
نوشته شده در چهارم اسفند 1386ساعت 13:14 توسط نینا
|