تبليغاتX
توی قاب خیس این پنجره ها
پنجره هایی که بسیار...من و تویی که فقط یکی








پنجره
+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:19  توسط نینا  | 



یک نگاهی به ویکی پدیا :
برگردان واژگان پارسی دری افغانستان به واژگان فارسی ایران:

آمدآمد عید: در آستانه عید
اقیانوس یخبسته ی شمالی: اقیانوس منجمد شمالی
سرگوشی: پچ پچ کنان
به تکلیف می شوید: به دردسر می افتید
بود و باش : زندگی
پس آمدن: برگشتن
چاشنی: تنقلات
جنگی بودن: قهر بودن
چم‌چم چین‌چو قمچین: اجی مجی لاترجی
قصه کردن: حکایت کردن
خیز زدن: پریدن
در این خنک: توی این سرما
فارم مال‌داری: مزرعه دامداری
هوش کن: مواظب باش
ناجوانی: بی‌معرفتی
....

.....................................


+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12:55  توسط نینا  | 

لُپ ِ من !




لُپم را
مثل همین گلهای سفید مارگریت
می چسبانم به خنکایِ نسیم ِِبیرون پنجره..
به پلک زدنی
گرمای آفتاب بیاید و
بغلم کند و
مرا ببرد
به آن جاده سرسبز ِ پر شکوفه..
و تو
مرا ببری و
بغلم کنی و
گرمای عشق بیاید و
به پلک زدنی
بچسبانم به خنکای ِکف دستت
مثل همین گلهای سفید مارگریت
لپم را



................

دهم ماه آپریل






پنجره
+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:31  توسط نینا  | 



وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را
در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را
با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی



افشین یداللهی
...............................

از تو ....شنیدنش
با تو ...خواندنش


بشنوید



پنجره
+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1387ساعت 10:51  توسط نینا  | 

یک در و یک پنجره




هی!
حواست هست؟
این پنجره رو به یک در باز میشود ...

هی!
حواست هست؟
یک پنجره پشت این در است....



.................................





پنجره
+ نوشته شده در  هفدهم فروردین 1387ساعت 10:27  توسط نینا  | 

من و آسمان






باران تمام شده است..
و یک لکه ی بی شکل کوچک٬ مثل پنجره ای ٬توی سفیدی ابرها آبی و آبی تر می شود..

به زمین چسبیده ام ...و آسمان بالای سرم راه می رود..
و مثل وقتی که کنار شیشه ی باز پنجره ی ماشینی که نه چندان با سرعت مسیر جاده ای را طی میکند نشسته ام .. از حرکت آسمان هم ٬انگار٬نسیمی خنک از آن پنجره ی آبی بیرون میزند ..

باران تمام شده است..
و حالا خورشید که قهر بود مثل دختر بچه ای بازیگوش که به روی خودش نمی آورد٬ ته قطره های آب را به بازی میگیرد.. روی خیسی هوا ناشیانه نیم قوسی میزند که نارنجی اش را می بینم بیشتر ...و آن آبی ِ بنفش را ..

باران تمام شده است..
و تک قطره هایی اینجا و آنجا از گوشه ی برگی و لبه ی شیروانی ای می چکد . .

فید آوت* موسیقی باران به فید این* صدای پرنده های گذری ...

باران تمام می شود...
اشک های من نیز .

و آن لکه ی بی شکل آبی میاید یک روز.. و بزرگ و بزرگ تر میشود..
و آن دختر بچه ی بازیگوش به روی خودش نمی آورد..

فید آوت ِ زمانی برای دلتنگی به فید این ِامروز روز دیگری ست....

.............................

* Fade out-Fade in



پنجره
+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1387ساعت 13:25  توسط نینا  | 



I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang
He shot me down, bang bang
I hit the ground , bang bang
That awful sound, bang bang
My baby shot me down

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
Remember when we used to play

Bang bang
I shot you down, bang bang
You hit the ground , bang bang
That awful sound, bang bang
I used to shoot you down

Music played and people sang…
Just for me the church bells rang…

Now he's gone I don't know why
And till this day some times I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie

Bang bang
He shot me down, bang bang
I hit the ground , bang bang
That awful sound, bang bang
My baby shot me down


..................................................

مرسی از خواهر جونم*
+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1387ساعت 13:27  توسط نینا  | 

 

تا قبر آ...آ...آ..آ..

بعد از سفر پرماجرا به ینگه دنیا.. 
امروز چشم ما به جمال آقای " دیوید کاپرفیلد" جادوگر روشن شد! :)
از چهار ماه پیش با هزار سلام و صلوات بلیطش را اینترنتی خریده بودیم ..
جای خوب با قیمت خوب! :) 

جای همه ی پشت پنجره ای ها زیادتا خالی.. 
شاعر که میگوید" کاش بودی و میدیدی! " حکایت همین شوی دیوید جان است! 
من که با چشم خودم دیدم ..اگر خودم برای خودم تعریف کنم باور نمیکنم!
چه برسد به اینکه بخواهم بنویسمش!
شما محال است باور کنید که بالای کله ی یک سری آدم و از زیر یک ملافه! یکهو یک ماشین لینکلن مدل قدیمی..سبز شود !!
یا سیزده نفر آدم که نزدیک بود یکیشان من باشم! که روی سن روی صندلی نشسته اند و هر نفر یک چراغ قوه ی روشن دستش است ..یک ملافه رویشان بیافتد و در کمتر از تا پنج شمردن غیب شوند!! و از ته سالن ایستاده چراغ قوه بدست سر در بیاورند!!
از خودشان که می پرسی .. میگویند ما همینطور جراغ قوه را تکان میدادیم یکهو پرده افتاد و یکهو پرده رفت کنار و ما دیدیم آن بالا ایستاده ایم! و همینطور داریم چراغ قوه را تکان تکان میدهیم!  والا دروغ چرا! تا قبر آ...آ..آ...آ..
و ده دوازده تا تردستی دیگر .. که " کاش بودید و میدید!"
.......
برگشتنا..دوستی میگفت اگر واقع بین باشیم عجیبترین تردستی و جادو همین بود که این آقای دیوید کاپرفیلد از توی برنامه ی مضحک دیدنی ها در آمده بود بیرون و به فاصله ی یک دست از ما روی سن داشت به ما لبخند میزد!  چیزی که یک زمانی باور کردنش و تصور دست یافتنش برای ما درست مثل رد شدن از دیوار چین بود!  

............................

 

پنجره

+ نوشته شده در  یازدهم فروردین 1387ساعت 16:16  توسط نینا  | 



همه ی وسائلت را جمع کردی؟
چمدانت را بستی؟
چیزی جا نگذاشته باشی..
......
خودم توی چمدان جا نشدم!


+ نوشته شده در  ششم فروردین 1387ساعت 14:53  توسط نینا  |