تبليغاتX
توی قاب خیس این پنجره ها
پنجره هایی که بسیار...من و تویی که فقط یکی
با منطق رویا

با منطق رویا
در آغوش من خفته ای
می بینم که خفته ای
خدا می آید و می گوید:
     داری چکار می کنی؟
بهش میخندم و می گویم :
     دیدی باز نفهمیدی که ما دو نفریم!

من بیمارم؟
یا این پرده ها
خورشید را به من
نارنجی می تابانند؟

عباس معروفی

............................


پنجره

+ نوشته شده در  سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:3  توسط نینا  | 

توی وبلاگستان که میگردم دوست جان های من بیشتر از "اردیبهشت" میگویند و اتفاقات اردیبهشتی زندگیشان.. اما من همیشه درگیر این "خرداد" لعنتی ام و " خردادی " لعنتی ! بودنم!
همیشه هم از یکی دو هفته ی آخر اردیبهشت انگار که به پیشوازش میروم حس و حالم عوض میشود.. نه نوشتنم میاید .. نه فکر کردنم..
این روزهای آمدن خرداد ..من باز هم یکهو " این یکهو بودنش دیگر فکر نکنم برای شماها که مرا می شناسید چندان تعجب بر انگیز باشد" کارم را در آن محله ی پرتقالی ها ول کردم و در نتیجه اوقات فراغت بسیار زیادی!! دارم و در نتیجه خیلی زیاد هم به همه "چیز" و گاها هم "نا چیز" فکر میکنم .. زیاد به موسیقی هایی که دوست دارم گوش میکنم..  کتابهای "خانمان بر انداز " قبلا خوانده شده ام را می خوانم و فیلم های "ناراحت کننده" ی خوب میبینم ..و نمی دانید..  "نمی دانید؟  می دانید!" توی کله ام چه خبر است از بلا تکلیفی ها و ترس ها.. از عشق و شور ِ شروع های تازه..
خب! خرداد برای من ماه خاطره هاست و یاد ها.. دم در ایستاده و میخواهد بیاید تو...
بگذار بیاید..
بشینم لبه ی پنجره و کتابم را بخوانم..

بعضی ها خوشبخت به نظر میایند چرا که کارشان را راحت کرده اند و اصلا به موضوع فکر نمیکنند. بعضی ها برنامه ای دارند: شوهر میکنم..خانه می خرم..دو تا بچه میاورم..پیش میروند اما نمیدانند مقصدشان کجاست.. فکر میکنند معنی زندگیشان همین است و هیچوقت هم چیزی نمی پرسند.. اما با وجود این همه چشمشان غمی را نشان میدهد که خودشان هم از وجودش در جانشان خبر ندارند.
-تو خوشبختی؟
-نمیدانم!
-نمیگویم همه ی مردم دنیا بدبختند.. اما گرفتارند: ساعت ها کار میکنند .. به بچه ها میرسند.. به همسر ..کار..گرفتن مدرک..برنامه ی فردا..چیزی که نخریده اند.. و این چیزها..  بیشترشان میگویند: وضعم عالی ست.. هر کاری بخواهم میکنم و هر چه بخواهم دارم.. خانواده..خانه..کار.. سلامتی..
پس معنای زندگی یعنی کار.خانواده.بچه هایی که بزرگ میشوند و ترکتان میکنند ..زن و شوهری که خیلی زود به جای عاشق و معشوق به دو تا دوست بدل میشوند..حرفه ای که روزی تمام می شود؟ بعد چه؟ جوابی در کار نیست.موضوع را عوض میکنند. در واقع می گویند وقتی بچه هایم بزرگ شدند.. وقتی همسرم بیشتر دوست من بود تا محبوبه ام.. وقتی باز نشسته شدم آنقدر وقت دارم تا کاری را همیشه دوست داشتم بکنم : سفر!
اگر اصرار کنم همیشه متوجه می شوم که چیزی کم دارند..آقای رییس هنوز قراردادی که دوست دارد را نبسته..خانم خانه دار دوست دارد استقلال یا پول بیشتری داشته باشد..عاشق میترسد معشوقش را از دست بدهد..تازه کار نمیداند کارش را خودش انتخاب کرده یا دیگران ....  در هیچکس آرامش ندیدم.. باز هم می پرسم:   تو خوشبختی؟
-نه!.... تو را دوست دارم..کاری دارم که همیشه آرزویش را داشتم..آنقدر آزادم که تمام دوستهایم به من حسودی میکنند.  اما چیزی هست..........
-چی؟
-فکر میکنم اگر توقف کنم زندگی معنایش را از دست میدهد!
-نمیتوانی آرام بگیری..به پاریس نگاه کنی..دستم را بگیری و بگویی : خواسته ام را بدست آوردم حالا برویم دنبال بقیه زندگی مان؟
- میتوانم به پاریس نگاه کنم..میتوانم دستت را بگیرم.. اما نمیتوانم این حرف را بزنم!

زهیر پائولو کوئیلو

 


پنجره

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1387ساعت 16:55  توسط نینا  | 

.......

A Man stumbles into a deep well and plummets
a hundred feet before grasping a spindly root,
stopping his fall.
His grip grows weaker and weaker,
and in his desperation he cries out,
"is there anybody up there?"
He looks up ,and all he can see is a circle of sky.
Suddenly,the clouds part and a beam of bright
light shines down on him.
A deep voice thunders,
"I ,THE LORD ,AM HERE! LET GO OF THE ROOT,
AND I WILL SAVE YOU." 
The man thinks for a moment and then yells,
"Is there anybody else up there?"

..............

Hanging by a root has a tendency to tip the scales toward reason! :)



پنجره

+ نوشته شده در  بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:55  توسط نینا  | 

رنگ آبی ..آسمان
رنگ زرد ِآفتاب
         رنگ سبز ِزندگی ست

رنگ سبز ِ زندگی
رنگ قرمز.. رنگ خون
         رنگ مرگ ِ قهوه ای ست

رنگ مشکی رنگ شب
با سفید ِ رنگ ماه
        طوسی خاک زمین

رنگ بی رنگی مگر
رنگ ِبی رنگی مگر...

+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:41  توسط نینا  | 

توی یک مجله ی فارسی زبان که توی مونترال چاپ میشه
ماجرای یک خواستگاری رو نوشته بود.. اینجور داستانهای "به من بگویید چه کنم؟"
و " به من بگویید چرا.." و "ای داد دیدی چی شد! " توی مجله های ما زیاده ..
این یکی ولی توی خبرها بود و ظاهرا واقعی..
یک آقای دکتر خوش ذوق و صد البته ایرانی .. دوست دختر خوشبخت و صد البته
خوش شانس !! ایرانی اش و مهمون میکنه به یک سفر اروپا ..
میرن اتریش و سالزبورگ و دیدن لوکیشن معروف فیلم اشکها و لبخندها و..
همون قصر اون آقا کاپیتان خوشتیپه و ..
خلاصه توی همون حیاطه و زیر همون آلاچیق معروف که حتما از فیلمش یادتونه...
آقای دکتر با یک انگشتر احتمالا برلیان از دوست دخترش خواستگاری میکنه!...  
 - حالا کی میتونه بگه نه!!

دوستم گفت نتیجه ی اخلاقی این داستان اینه که هنوزم آدمهای عاشق وجود دارند!
من اما داشتم فکر میکردم آخرش ما نفهمیدیم علم بهتر است یا ثروت؟؟

..........................................................


 


پنجره

+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:9  توسط نینا  | 

 به من می گفتی :نینا تو استعداد همه کار داری برای همین هم آخرش هیچکاره میشوی!
راست میگفتی..  نه آخرش به مامایی چسبیدم بعد از آن همه درس و تلاش.. نه تنبور و سه تار به دستم ماند.. با آنهمه شور و اشتیاق.. هومیوپاتی را هم که انقدردوست دارم.. کدام سمینار را رفتم؟ کدام سخنرانی را شرکت کردم؟ بهانه ها البته زیاد بود.. یا گران بودند یا بد موقع ..  اما خب اگر خواستن ..توانستن باشد!! ؟؟.. برای خودم روانشناسی را خواندم ..ادامه ندادم.. زبان فرانسه چه شد؟  فراموش شد آن پنچ سال شعر های پره ور و کتابهای پروست را خواندن؟.. فکر میکنم به ادامه ی تحصیل در رشته ی تغذیه.. نه.. شایدم شروع کنم دندان پزشکی را که به دردی هم بخورد!.. به کار و درامد که فکر میکنم.. از دوباره درس خواندن پشیمان میشوم .. اما بزینس (به قول اینجایی ها) را هم گرداندن کار من نیست! شایدم باشد! وام بانک و قرض و کاغذ بازی ها و هر روز یک کار را انجام دادن..  نه! کار من نیست! حالا که بدتر هم شده..  این اعداد تقویمی هم که رو میشوند و پای سن و سال به میان میاید .. بیشتر محتاط و محافظه کارم میکند..  از طرفی.. میتوانم همه ی این فکر ها را یک جا بگذارم و به این فکر کنم که دوست دارم مادر باشم.. و مادر بودن را تجربه کنم..  دوست دارم ازدواج کنم .. خانه و زندگی و بچه .. امریکا زندگی کنم؟ چرا نه؟  تورنتو بمانم؟ به همان اندازه چرا نه؟  برگردم ایران..  کلا چرا نه؟؟ ای داد بیداد! یعنی فرق نمیکند؟ تبت و پاریس .. یا آشپزخانه ی روشن و رو به حیاط و آشپزی برای همسر؟ ..
نمیدانم.. همه ی اینها را که گفتم.. چه آنها که نصفه نیمه رهایشان کردم.. چه کارهایی را که هنوز انجام ندادم... به یک اندازه راضیم میکنند.. یعنی باورتان نمیشود.. برای من فرق نمیکند همین الان زندگیم را ول کنم و دندانپزشکی بخوانم برای ۶ سال .. یا بروم همین استار باکس بغل کار کنم و قهوه دست مردم بدهم.. 
نمیدانم این انعطاف پذیری خوب است یا بد. اصلا انعطاف پذیری اسمش را بگذارم یا بی خیالی و بی تکلیفی.. و به قول بعضی اطرافیانم "خود را به هر چیز راضی کردن"؟
اما راستش .. خوب ِ خوب که ته ِ ته کله ام را میگردم میبینم یک چیز برای من اما مهم است!  هر کاری را میکنم .. هر جور و با هر شرایط مالی که زندگی میکنم- پول زیاد چه بهتر! -کم؟ چندان ملالی هم نیست! .. خلاصه.. این برای من همه چیز ِهیچ چیز.. هر شکل داشته باشد من را راضی میکند فقط و فقط اگر من "خودم" باقی بمانم!  
در تمام مسیر زندگی ام همین خود ماندن ِ من بوده که خط مرا مشخص کرده است..  خدا نکند که توی مسیری خودم نباشم یا خودم را از دست بدهم.. به چشم بر هم زدنی.. مسیر را دور میزنم و بر میگردم تا دوباره خودم را پیدا کنم.
 میگوید :فیلم شتابزده ی آلن دلون را باید ببینی.. میگوید نینا تو در زندگی خودت همین شتابزده ی فیلمی! میدانم مرا میشناسد مثل سگ! همینش را دوست دارم زیاد. مثل ِ خود این روزهایم را.. که دوستش دارم زیاد.. که اصلا هم دوست ندارم از دستش بدهم..

 

.................................


پنجره

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:11  توسط نینا  | 



چشم‌هام
برای همه جا
در و پنجره می‌سازد
شايد بيايی.

عاشق چشم‌هات باشم
از در راهم می‌دهی
يا از پنجره بيايم؟

....
سراسيمه می‌آيی
خودت را می‌سپاری به دست‌های من.
با تنت چکار کنم؟
...
پلک می‌زنم
و به سقف خيره می‌شوم.
با نبودنت چکار کنم؟



عباس معروفی

.................................





پنجره
+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:57  توسط نینا  | 


 

ای جان من ..جانان من
زمین خوردن درد دارد عزیزکم!
اما یادت بیایدخنکای باد را که می وزید بر موهای روی پیشانیت..
تند تند رکاب زدی ..رکاب زدی و خودت را رها کردی در سراشیبی کوچه..
یادت بیاید .. دستهایت را که باز بود از دو طرف..
و انگار همه ی دنیا آمده بود و چسبیده بود به سینه ی تو ...
و تو دنیا را با آدم های روی آن بغل کرده بودی و باخودت می بردی..به ناکجا.. به سرعت باد..
یادت بیاید که چطور تمام شدنی نبود آن لحظه ..
و ترس نبود و صدا نبود و حرف نبود ..
یادت بیاید جسارتت را ..
که چشمهایت را هم -میدانم -بسته بودی ..
که اعتمادت راه می بردت در شیب کوچه ..
تندتر..تندتر و تندتر...
...
و یک سنگریزه زیر چرخ دوچرخه
و ترس ..
و درد
که آمد..
...........
جانان من ..
زمین خوردن درد دارد.. میدانم!
اما به درد بگو بماند..و زیاد و زیاد تر شود
چنان که از یاد نبری لذت رهایی و جسارت و اعتمادت را...
یادت بیاید عزیزکم...
و یادت هم بماند...
حالا
از زمین بلند شو
جای زخمهایت را پنهان کن
هدفونت را توی گوشهایت بگذار
                                      "ببین از تو چه پنهون ..دلم هواتو کرده"
و تا میخواهی از درد اشک بریز
خجالت هم نکش..
میتوانی اشکهایت را بگذاری به حساب ترانه ای که گوش میدهی..
.......
                                      "میخوام هزار و یکشب.. بشینم پای حرفات.."


....
جانانم
دخترکم..
زمین خوردن درد دارد
اشک دارد
و زخمهایش هم میماند
اما حس خنکای باد که میوزید بر موهای روی پیشانیت.. به اینهمه میارزد..نه؟
پس
یادت نرود!

                                        "ببین از تو چه پنهون ..قشنگ نازنینم.."



+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:26  توسط نینا  |