|
پنجره هایی که بسیار...من و تویی که فقط یکی
|
پرده را کنار می زنم
...........

پرده را که کنار بزنم
در قاب پنجره
کم کم پيدا
میشوی.
آمدنت
مثل طلوع خورشيد
تماشايیست
...
تو فقط از پشت پنجره
سرک بکش
تا ببینی چطور
بی
تاب میشوم
تمام راه
میپروازم
پلهها را سه تا يکی
پر میوازم
خدا
کند
خيالم زودتر از من
تو را نبيند.
در خاطراتم دستکاری میکنم
هر به ايامی
هرجا دلم تنگ شد
تو
را میسازم.
چشمهام را که میبندم
باز اینجایی
همین روبروی من
به ساکتی خدا نشستهای
چشمهام را که باز میکنم
اتاقم از نو
متولد
میشود بی تو.
حتماً این اتاق
مرا خواب میبیند
بی تو!
....
من که هنوز نگفتهام چطور
با خیالت
و چشمهام
و این اتاق
نارنجی
خانه میسازم!
گفتهام؟
در خاطراتم دست میبرم
کاری میکنم
که از
اول
باشی
از روزی که عشق را شناختم.
هی خانه میسازی
با کتاب
و من
هی کتابها را
میريزم.
نداشتم در تو
میدويدم
به تو رسيدم؟
نداشتم باز به خاطراتم نگاه میکردم
قطاری مرا
پياده کرد
که تو سوار شدی؟
من
تو را
صورتی میبوسم
تو مرا سبز و آبی بباف
يک رج سبز
يک رج
آبی
يا هر رنگی دوست داری
اگر خواستی
همه را نارنجی بزن.
عباس معروفی
............................
میخواهم بگذارم
این پنجره ی نارنجی که از لا به لای آنهمه طراوت و سبزی آنجور دلبرانه برق می زند و
انگار یک زندگی گرم را با همه ی بهانه های خوشبختی اش پشت آن قاب پنهان کرده است
همین جا بماند.
تا روزی نو
و حرفهایی نو ..
من که هنوز
نگفته ام چطور
با خیالت
و چشم هام
و این اتاق نارنجی
خانه می
سازم
گفته ام؟
-دستم به بادکنکا نمی رسه....
-باباش! بیا بغلش کن.. میخواد دستش به بادکنک
هاش برسه..
سی ِمی
..................................