|
پنجره هایی که بسیار...من و تویی که فقط یکی
|

مسافر
همیشه چیزی دارد برای
جا گذاشتن
از فرودگاه که برگشتیم
در خانه را که باز کردم
دیدم از پشت پنجره
یک موج بزرگ با کف های سفید آمد
و زد به شیشه
و آب همه ی اطاق را گرفت
موج که عقب کشید
پسرکی ایستاده بود
در درگاه
پسرکی با خیسی چشمان پدرش
و شیرینی لبخند مادرش
پسرکی با طراوت
که خودش بود
...
گفته بودم
مسافر همیشه چیزی دارد
برای جا گذاشتن
تو
رویاهایت را
برای من گذاشتی

چندی ست که در سایه سار درختی بلند گیاهکی کوچک پا گرفته است به امنیت و آسودگی
روز از پس روز رگهای باریک ریشه های سست اش را می تاباند به ریشه ها ی استوار درخت تا پا سفت تر کند در بستر این خاک نا آشنا ..
روز از پس روز ساقه های لرزانش را بالا میکشد روی آن تنه ی تنومند.. تا سر بالاتر و بالاتر بساید به آسمان آبی و گرمای آفتاب آشنا ..
در آغوش چتر درخت
گو باران را که ببارد با دانه هایی درشت از ابرهای دلتنگی..
گو برف را که بنشیند یکدست سپید بر برگها و شاخه ها در گذر ایام ..
گو باد را بوزد به وقت طوفان غم..
خیالی نیست!
برای آن گیاه کوچک که عطر گلهایش را پیشکش میکند ..
.................................