تبليغاتX
توی قاب خیس این پنجره ها
پنجره هایی که بسیار...من و تویی که فقط یکی
+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1387ساعت 7:36  توسط نینا  | 

به یاد نادر ابراهیمی
از کتاب چهل نامه ی کوتاه به همسرم

*
بانوي من!
در طول ساليان دراز زندگي مشترك، من به اين باور ابتدايي دست يافته ام كه نفس اختلاف نظرها نيست كه مشكل اساسي زنان و شوهران را مي سازد؛ بل « شكل » مطرح كردن اين اختلاف نظرهاست.
به اعتقاد من، از پي طهارت، زبان، براي نگه داشتن بنيان خانواده به گونه يي آرماني و مطلوب، محكم ترين ابزار است،همچنان كه براي ويران كردن آن، مخرب ترين سلاح.
تو خوب مي داني كه من هرگز نمي گويم و نمي خواهم كه زبان چيزي سوای قلب را بگويد و انسان زبان دراز ريا كارانه يي داشته باشد و از واژه ها همچون وسيله يي براي فريب دادن ديگران و رنگ كردن فضا استفاده كند ... نه ... اما اين واقعيتي ست كه ما واژه هاي متعدد،جمله هاي گوناگون، و روش هاي بياني كاملا متفاوتي براي يك مفهوم در اختيار داريم؛ و اين نكته يي ست بسيار ساده كه خيلي قديمي ها نيز آن را به خوبي مي دانسته اند.
بسيار خوب! پس اگر زنان و شوهران، به راستي، ميل به بقاي زندگي مشترك خود دارند، چرا نمي آيند، به هنگام برخوردها روزمره، خوب ترين، نرم ترين، مهرمندانه ترين، شيرين ترين، بي كنج و لبه ترين، صريح و ساده ترين واژه ها، جمله ها و روش ها را انتخاب كنند و به كار گيرند؟
زباني خالي از برندگي، گزندگي، سوزندگي، آزارندگي و درندگي را...
....
زبان پر خباثت را تنها بايد براي دشمن خبيث به كار گرفت، و اين بسيار ابلهانه است كه ما گهگاه، گمان بريم كه در خانه خود و در اتاق خود، زير يك سقف، با دشمني بد نهاد زندگي مي كنيم.
من اعتقاد راسخ دارم كه در چنين حالي، زندگي نكردن، به مراتب شرافتمندانه تر، انساني تر، و جوانمردانه تر از زيستني ست توام با ضربه و زخم.
بانوي بزرگوار من!
بيرحمي... بيرحمي... اين تنها عاملي ست كه زندگي مشترك را به آساني،به هیچ تبديل مي كند.
سخت ترين انتقاد ها اگر با شقاوت همراه نباشد، آنطور نمي كوبد كه مرمت ناپذير باشد.
زماني كه عدالت در بيان حقيقت از ميان مي رود، حقيقت از ميان مي رود.

من، بارها بارها، به ناگهان احساس كرده ام آنچه مي گويم و مي گويي، كاملا درست و پذيرفتني ست؛ اما اين شكل گفتن است كه درستي اصل را به مخاطره مي اندازد و ناپذيرفتني جلوه مي دهد.
ما بايد براي پايدار نگه داشتن خلوص و شفافيت زندگي بي نظيرمان، بيرحمانه تاختن را، تا دم مرگ، از ياد ببريم.
ما بايد در جميع لحظه هاي خشم و افسردگي به خود بگوييم: بدون زهر... بدون زهر ... چرا كه هيچ چيز همچون زهر كلام، زندگي مشترك را سرشار از بيزاري نمي كند...

بانوي من!
اينك مهرمندانه و پر گونه ترين كلامم، پيشكش به تو ...
 
*
عزيز من!
خوشبختي، نامه يي نيست كه يكروز، نامه رساني، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهاي منتظر تو بسپارد. خوشبختي ، ساختن عروسك كوچكي ست از يك تكه خمير نرم شكل پذير... به همين سادگي، به خدا به همين سادگي؛ اما يادت باشد كه جنس آن خمير بايد از عشق و ايمان باشد نه از هيچ چيز ديگر...
خوشبختي را در چنان هاله يي از رمز و راز، لوازم و شرايط، اصول و قوانين پيچيده ي ادراك ناپذير فرو نبريم كه خود نيز در شناختنش شويم...
خوشبختي، همين عطر محو و مختصر تفاهم است كه در سراي تو پيچيده است...
 
 
.......................................

نوشته های نادر را بیشتر و بهتر می پسندم ازنوشته های جبران خلیل جبران..  مثل همین نوشته را جایی خوانده ام از خلیل جبران.. فکر کنم پیامبر ش باشد -شاید- یا نامه هایی به همسرش.. اما این کجا و آن کجا.. 
این کتابش را توی اینترنت کاملا تصادفی پیدا کردم و کلی ذوق کردم با دوباره خواندنش..
کتابهایش را از انتشارات پیشگام میخریدم..آن روزها از آن کتابهای نایاب و مثلا ممنوع بود..
و نمیدانم کدام سال عید بود که پدرم ده جلد کتاب آتش بدون دود را به من هدیه داد..
عید؟
راستی عید دارد میرسد به پشت پنجره...
 
 

 
+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1387ساعت 11:21  توسط نینا  | 

 

 

آدمیزاد عجب که موجود عجیبی ست!
همواره در زمان گذشته سیر میکنیم و با "گذشته" زندگی میکنیم و همواره هم
به طرز غریبی اصرار داریم زندگی در "گذشته" را نفی کنیم و طرفدار پر و پا قرص زندگی
در "حال" و "دم" را غنیمت شمردن باشیم!
انگار نمیخواهیم باور کنیم که خط کش زندگی امروز ما بر طبق معیار ها ی دیروز اندازه میگیرد.. 

تجربه های خوب.. الگو می شوند و ما را با ته مانده مزه ی ترش و شیرینی در دهان رها میکنند
و بعد از آن هر آنچه به دهان آید آن مزه نیست! و ما روز در پی روز- همانها که اسمشان را امروز و فردا میگذاریم- سرگشته و گیج در پی تکراریم.. تکراری که تکرار نمیشود..

 تجربه های بد هم اما الگو میشوند..حس سوزش و درد  ..با ترس و احتیاط و محافظه کاری و با پیش قضاوتی ها ..هر روز و هر روز .. امروز و فردایمان را واکسینه میکنیم از ترس ابتلای دوباره..

 اشکال اینجاست که ما نمیدانیم "گذشته" از چه تاریخی به قبل اسمش" گذشته" است!
به جای : امروز فردایی ست که دیروز در انتظارش بودیم!
شاید بهتر است بگوییم : امروز دیروز ی ست که فردا می آید!

...........................

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1387ساعت 9:34  توسط نینا  | 

دلم یک روز جمعه ی آفتابی میخواهد.. خانه ی مادر بزرگ.. نهار و انار دانه کرده و آجیل ..
عمه ها و عموها و دختر ها و پسرهایشان ..
سر و صدا و شوخی و خنده ..
سماور و قوری تند تند خالی و پر شود از آب جوش و چای اش ..
دلم میخواهد هی تعریف کنم.. هی حرف بزنم .. هی بگویم " یادتان هست فلان روز..  " و بشنوم که یادشان هست فلان روزی را که من میگویم..  و تعریف کنیم و هی نصفش را من بگویم و هی نصف دیگر ماجرا را دیگری تعریف کند..هی وسط حرف هم بپریم و هی حرف حرف بیاورد..آلبوم عکس ها را از توی کمد بیرون بکشیم به قیافه ی هم بخندیم.... خاطره پشت خاطره..  خنده بر روزهای رفته..  زنده کردن یاد آنهایی که بین ما نیستند به خوشی..
دلم" فامیل" میخواهد..
دلم "خاطرات مشترک" میخواهد.."روزهای رفته ی مشترک"..
آشنا هایی که "آشنا" یند با هم.. با گذشته ی هم ..
 و من را می شناسند نه فقط به نام و به آنچه امروز هستم..
آنهایی که کودکی ام را به یاد بیاورند و من موهای سیاهشان را .. 
آنهایی که روزی توی بغل من جا می شدند با  اسباب بازی شان و حالا مهندس و دکتر صدایشان کنم به  طعنه ای شیرین..
قول میدهم .. قول میدهم..این جمعه و هر جمعه اگر پدرم بگوید که زود حاضر شو میرویم خانه ی مادر بزرگ.. دیگر بهانه ی درس و کتاب را نیاورم.. بهانه ی خواب صبح و بی حوصلگی ..
قول میدهم!
باید از پدرم بپرسم اما  آیا دیگر کسی هست که خاطره ی مرا از نیمه تعریف کند؟..
که یادش مانده باشد؟..
که باشد؟..

امروز فکر میکردم اینبار که به ایران بروم یادم نرود که جوانه ی گل یاس سفید با خودم بیاورم و بکارم
توی همه ی گلدانهای حیاط خانه ام.

......................................

+ نوشته شده در  دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:0  توسط نینا  |